#شاه_شطرنج_پارت_366
-آخه تا حالا نشده واسه احوالپرسي به من زنگ بزني.
چشمانم را روي هم فشار مي دهم.
-الانم به خاطر احوالپرسي زنگ نزدم.
صداي پوزخندش را هم مي شنوم.
-خب؟ بگو. چي شده؟
دوباره به ستاره پر نور ميان آسمان خيره مي شوم.
-دلم واست تنگ شده بود. فقط همين!
نفسش را محکم توي گوشي فوت مي کند.
-پس بيا در رو باز کن. يه دقيقه ديگه اون جام!
شوکه مي شوم.
-مگه نگفتي امشب نمياي؟
خسته و بي حوصله مي گويد:
-حالا که اومدم. مي خواي برگردم؟
به سمت در پرواز مي کنم. هنوز ماشين را پارک نکرده. توي چهارچوب، دست به سينه مي ايستم و به محض رسيدنش، بوي خوش ديوان را مي بلعم. مهلت نمي دهم داخل شود. همان جا دست در گردنش مي اندازم. مگر اين دلتنگي، مگر اين تنگيِ دل از اين همه غصه، دوا مي شود؟
romangram.com | @romangram_com