#شاه_شطرنج_پارت_365

-من و امير خيلي باهاش حرف زديم، تهديدش کرديم، بحث کرديم، جدل کرديم، اما پريسا سکوت کرده. هيچي نمي گه. البته حرفي واسه گفتن نمي مونه. به هر طريقي که بوده، بهت ضربه زده. خواسته يا ناخواسته ولي الان مسئله مهم زندگي تو اين نيست. بايد حواست رو بدي به پدر بچت. امير تو اين مدت برخلاف عقايدش، برخلاف تربيتش، به عالم و آدم حمله کرده. دعوا کرده. ازش شکايت شده. از ديگران شکايت کرده. هزار جور دادگاه و پاسگاه رفته. استرس تو بيچارش کرده. امير داغونه سايه. پريسا آدم ارزشمندي نيست. امير رو درياب تا از دستت نرفته. فقط يه اشتباه ديگه مي تونه ريشه زندگيتون رو بخشکونه. اون سياست معروفت رو به کار بنداز. از هوش سرشارت استفاده کن و امير رو برگردون. اين تنها کاريه که تو اين شرايط بايد بکني!
با افسوس مي گويم:
-چطوري؟ اگه اون نخواد من چي کار مي تونم بکنم؟
مي خندد. چشمکي مي زند و مي گويد:
-شاه تويي! شک ندارم که راهش رو پيدا مي کني!
ماکان که مي رود موبايلم را روشن مي کنم و شماره اميرحسين را مي گيرم. سريع جواب مي دهد.
-بله؟
بغضم را فرو مي خورم.
-سلام.
صدايش مضطرب است.
-سلام. چيزي شده؟
به ستاره هاي چشمک زن نگاه مي کنم.
-مگه حتما بايد چيزي بشه تا من بهت زنگ بزنم؟
صداي رها کردن نفسش را مي شنوم.

romangram.com | @romangram_com