#شاه_شطرنج_پارت_364
-اين يکي ديگه فراتر از تحملمه. وقتي فکر مي کنم به اين که اميرحسين چي کشيده، وقتي مي بينم هم آبروي زنش، هم پدرش، هم زن پدرش، هم خودش، اين جوري بر باد رفته، وقتي به زجري که کشيده، طعنه هايي که شنيده، سرکوفت هايي که تحمل کرده فکر مي کنم، آتيش مي گيرم! اميرحسين، امير من، که نمي ذاره خاک رو لباسش بشينه، يه شب تو بازداشتگاه بوده؛ وسط يه مشت دزد و جاني. همشم تقصير منه. من و خونواده درب و داغونم. من و زندگي بي سر و سامونم. من باعث شدم پاش به اين ماجراها باز بشه. من اعتبار چندين و چند سالش رو نابود کردم. اميرو نابود کردم. الان يه سابقه داره. يه مجرم پرونده دار. امير آروم و منطقي من، که حتي وقت دعوا صداش رو از يه حدي بالاتر نمي برد، يه نفر رو تا حد مرگ زده! ببين چي کار کردم با روح و روانش. ببين چه بر سر اعصابش آوردم. من چه جوري اين همه خجالت رو تحمل کنم؟ چه جوري؟
دستش را جلو مي آورد. انگار مي خواهد در آ*غ*و*شم بکشد اما پشيمان مي شود. دستم را مي گيرد!
-تو هم بي آبرو شدي ماکان! با آبروي تو هم بازي کردم. با خواسته هاي بي جام به نجابت و پاکي تو هم لطمه زدم. مي تونم تصور کنم چه حرفايي بهت زدن. مي تونم تصور کنم چه تهمتايي شنيدي. مي تونم تصور کنم چه جوري شکنجت کردن اما تو به خاطر آرامش من و بچم سکوت کردي؛ ولي اي کاش گفته بودي. اي کاش به من گفته بودي!
دستم را محکم فشار مي دهد و لبخند پرمهرش را سخاوتمندانه به رويم مي پاشد.
-چطور مي تونستم بهت بگم در شرايطي که نمي دونستم عکس العملت چيه؟ در شرايطي که مي دونستم جون خودت و اين بچه در خطره چطور مي تونستم بهت بگم که بهترين دوستت چه فاجعه اي تو تهران به بار آورده؟ من فقط به سلامتي تو فکر مي کردم. بقيه چيزا واسم مهم نبود. همين که وجدانم راحت بود، همين که مي دونستم خدا از همه چي خبر داره، واسم کافي بود.
لبخندش را غليظ تر مي کند.
-فقط يه نفر حق قضاوت کردن داره، اونم خداست؛ که هيچي ازش پنهون نمي مونه. وقتي مي دونستم که خود خدا مي دونه هيچ وقت به چشم بد نگات نکردم، هيچ وقت نظر بدي در موردت نداشتم، واسه چي بايد از حرف مردم و افکار مسمومشون مي ترسيدم؟ در مورد تو هم، مهم اين بود که شوهرت بهت اعتماد داشت. منو متهم مي کرد، اما تو رو نه. خيالم راحت بود که اگه تهمتي هست متوجه منه، نه تو! حساب مردم رو هم به خدا واگذار کردم. مي دونستم زم*س*تون مي ره و روسياهيش به زغال مي مونه! تو اون شرايط مجبور بودم يه تصميم درست بگيرم و به نظرم درست ترين تصميم دور نگه داشتن تو و پسر کوچولوت از اون جهنم بود!
دلم مي خواهد بميرم. من لايق داشتن کسي مثل ماکان نيستم.
-چيزي که خيلي اذيتم کرد، خيلي وجدانم رو درگير کرد، شرايط وحشتناک اميرحسين بود. وقتي خودم رو جاي اون مي ذاشتم، ديوونه مي شدم. نگرانش بودم. دلم واسش خون بود اما نمي تونستم امنيت تو رو به خطر بندازم. چون نمي دونستم اگه دستش به تو برسه چکار مي کنه. يا اگه تو بفهمي چه خبره چه بلايي سرت مياد. به خداوندي خدا، ديشب اگه يه تار مو از سرت کم مي شد اول اونو مي کشتم و بعد خودم رو؛ اما خدا رو شکر که خيلي خوب تونست خودش رو کنترل کنه. اصلا فکرشم نمي کردم اين قدر آروم برخورد کنه!
با حسرت آه مي کشم. توي چشمانم خيره مي شود.
-الانم اون روزا گذشته. من و اميرحسين تا اون جايي که تونستيم از آبروت دفاع کرديم. من با تمام قدرت بودنت رو با خودم تکذيب کردم. امير با تمام قدرت از نجابت تو حمايت کرد. دهنشون بسته شده. سختياش گذشته. الان چيزي که خرابه، اوضاع روحي اميرحسينه! با شناختي که از تو دارم، الان فقط لحظه شماري مي کني واسه ديدن پريسا. واسه همينم خيلي نگرانم. امير ديگه کشش يه ماجراي ديگه رو نداره. بايد اونو دريابي. پريسا رو هم واگذار کن به خدا.
دوباره گلويم درد مي گيرد. دستم را روي کمر خسته ام مي گذارم و مي گويم:
-نمي تونم. نمي تونم. بايد باهاش حرف بزنم. بايد بفهمم علت اين کارش چيه. چطور مي تونم اين قدر راحت ازش بگذرم؟
کمي خم مي شود و نزديک تر.
romangram.com | @romangram_com