#شاه_شطرنج_پارت_363

-کجا ميري؟
نگاهش مي کنم. چه کرد اين زن با بچه هايش؟ چه کرد اين زن با زندگي من؟ چه کرد!
-ميرم تهران. ديگه نمي تونم اين جا بمونم. بايد برم و بار اين بي آبرويي رو از دوش امير بردارم.
کيفم را روي دوشم مي اندازم. دستم را مي گيرد.
-نه، نرو. امير رو بيشتر از اين عصباني نکن. صبر کن خودش برگرده. اول با خودش حرف بزن!
دستم را آزاد مي کنم.
-حرف زدن با اون فايده نداره. نمي ذاره کاري رو که لازمه انجام بدم. بايد قبل از اين که بفهمه من برم تهران!
اين بار کيفم را مي چسبد!
-نکن سايه. امير تو اين مدت مردونه پاي ناموس و خانوادش ايستاده و جنگيده. تو دهن هر کي که ياوه گفته کوبيده. عين يه کوه مونده و ازت حمايت کرده. کلي به خاطر اين قضيه ضرر مالي داده. چون با خيلي از شرکتا قطع رابطه کرده. الان نوبت توئه. نوبت توئه که مثل يه زن هواشو داشته باشي. نوبت توئه که آرومش کني. نوبت توئه که به حرفش باشي. بيشتر از هر وقتي به زن بودنت احتياج داره؛ به لطافتت، به ظرافتت، به آرامشت، نه به خشمت. نه به انتقامت! بذار اين قضيه اون جور که اون صلاح مي دونه پيش بره. بذار زندگيتون اون جوري که اون مي خواد جمع و جور شه. شايد به نظر خودت با برگشتن به تهران و درگير شدن با دشمنات، از امير حمايت مي کني اما در واقع اين جوري نيست. با نافرماني کردن تو همچين شرايطي، فقط بيشتر و بيشتر از خودت دورش مي کني. از خودت نا اميدش مي کني! الان وقت جنگيدنه اما از نوع نرمش، از نوع سياسيش. نه به خاطر حذف دشمنات، به خاطر حفظ زندگيت! به خاطر ترميم زخماي عميق امير. اون بهت احتياج داره. درسته يه پوسته سفت و سخت دور خودش کشيده، شايد يه کم باهات سرد باشه، اما من مي دونم چي تو دلشه و خوب مي دونم تنها کسي که مي تونه اين شرايط رو تغيير بده تو هستي. اگه مي خواي کمکش کني، برگرد به همون سايه ده سال پيش. بشو همون آدمي که اون موقع بودي. به خاطر مردي که همه جوره پات مونده، بمون و فداکاري کن!
آمدن ماکان، ديدن لبخند آرام و متينش، غبار روز سختي را که گذارنده ام، از تنم مي شويد. تا در را باز مي کند و داخل مي شود، تا قامتش را مي بينم، مثل بچه اي که بغض کرده اما منتظر است تا در دامان مادرش گريه کند، راه اشکم باز مي شود! مي ترسد. سريع نزديکم مي شود و با نگاه سراپايم را بازرسي مي کند. روي تاب مي نشيند، کنار من و منتظر مي ماند تا هق هقم بند بيايد! اما اين داغ با هيچ آبي، سرد نمي شود!
-چرا ماکان؟ چرا پريسا با من اين کارو کرد؟ چرا؟ چطور تونست؟ مگه من چي کارش کرده بودم؟
آه از نهادش بلند مي شود.
-پس فهميدي!
چشمم را مي مالم؛ درست مثل همان بچه بغض کرده.

romangram.com | @romangram_com