#شاه_شطرنج_پارت_362

از خشمي که در صدايم موج مي زند خودم هم مي ترسم.
-پريسا از کجا فهميد؟
نمي دانم او هم ترسيده يا در اثر گريه اين طور ناتوان و لرزان شده!
-شبي که رفتي، دستم به هيج جا بند نبود. اميرحسين گفت که با ماکان رفتي. گفت که به هيچ کس نگم اما من فکر نمي کردم در مورد پريسا هم صدق کنه. گفتم حتما ميري پيش اون چون به جز اون که کسي رو نداشتي. امير وقتي فهميد خيلي عصباني شد. واسه اولين بار سرم داد زد. حتي سر آوا. اون موقع از دستش ناراحت شدم. واسم عجيب بود که حال و روزم رو درک نمي کنه ولي فرداش فهميدم که حق با اونه. فهميدم چه گندي زدم!
نگاه هراسانش را روي مشت هاي گره کرده ام مي بينم.
-امير رو واسه چي بازداشت کردن؟
لرزشش شدت مي گيرد. آن قدر که کمي، فقط کمي، نگرانش مي شوم! تا آن جايي که مي تواند در خودش مچاله مي شود و مي گويد:
-شنيده بود که يکي از رقباش گفته اين موضوع تو خونوادشون ارثيه. اول مادره، بعد دختره! گفته بود اينم دختر همون مادره! گفته بود از کجا معلوم بچه مال اميرحسين باشه! از کجا معلوم از اولم با ماکان نبوده!
واي! واي! واي از اين همه نارفيقي! واي از اين همه خيانت! واي از اين خنجرهاي نامردي!
-امير رفته بود سراغش. چنان زده بودش که کارشون به کلانتري کشيد. ازش شکايت کردن. بازداشت شد. با وثيقه آزادش کردن!
دندان روي دندان مي سابم!
-پس قضيه تو رو هم لو داده! کارش درسته به خدا! دستش درد نکنه!
اشک مثل رود از چشمانش جاري است! انقباض شديد عضلات رحمم را حس مي کنم. چند بار عميق نفس مي کشم. الان وقتش نيست. الان نه! پاهايم مي لرزند؛ از غصه، از خشم، از شرم اين همه بلايي که من و خانواده ام بر سر آبرو و اعتبار اميرحسين آورده ايم! از شرم اين همه اعتمادي که به يک دوست داشتم. که پريسا، دوست نبود، خواهر بود. از خواهر نزديک تر بود. نمي دانم چرا، نمي دانم به چه گ*ن*ا*هي، نمي دانم به چه قيمتي، چوب حراج به من و زندگي ام زد. نمي دانم!
به هر زحمتي هست از جا بلند مي شوم و به هر مصيبتي که هست لباس مي پوشم. اين جا ماندنم، بي فايده است. بايد برگردم و اين ننگ را از زندگي ام پاک کنم. اين ننگ و عاملش را. مادرم از جا مي پرد.

romangram.com | @romangram_com