#شاه_شطرنج_پارت_361
گاهي در نيمه زندگي ات و شايد هم کمي زودتر، به اين نتيجه مي رسي که باخته اي. بد هم باخته اي. از بيخ و بن هم باخته اي؛ و خودت را سرزنش مي کني که اين همه تلاش و دوندگي براي چه بود؟ براي که بود؟
گاهي درست همان جا که فکر مي کني همه چيز از نو شروع شده، مي بيني نه، درست پايان خطي و ديگر هيچ جاده اي، حتي يک راه سنگلاخ هم براي ادامه دادن نمانده!
گاهي تمام باورهايت، اعتمادت، عشقت، اميدت، زندگي ات، خنجر تيز و زهرآلودي مي شود و م*س*تقيم، بدون خطا، چشمت را نشانه مي گيرد و از قلبت بيرون مي زند!
گاهي مي بيني آن چه که مي پرستيدي، ستايش مي کردي، عبادت مي کردي، خود شيطان بوده و تو چقدر مي شکني از شيطان پرستي يک عمرت و چقدر مي شکني، از اشتباه شناختن خدايت!
گاهي مي بيني؛ به چشم خودت مي بيني که خدا هم هاج و واج مانده، از عجايب مخلوقات خودش! مي بيني اشکش را، براي بنده هايي که هرگز اين گونه بد، تا اين حد مکار و حيله گر، اين قدر کثيف، نمي خواستشان!
گاهي روزها، ماه ها، سال ها، در اتاقت را به روي همه مي بندي و فکر مي کني که، عجب صبري خدا دارد! که اگر من جاي او بودم، اگر من جاي او بودم ... که اي کاش من جاي او بودم!
گاهي تمام سال هاي عمرت را مي جنگي و مي جنگي. مي دوي و مبارزه مي کني. اهريمن را شکست مي دهي. ديو و دد را له مي کني اما يک دوست، کسي که سرت را هم به پايش مي دهي، چنان کمرت را مي شکند که خود خدا هم نمي تواند به دادت برسد!
و امروز، براي من همان روز است!
صداي مادر توي گوشم پژواک مي شود. داد مي شود. نعره مي شود.
- نه، ماکان نبود!
قلبم توي دهانم مي آيد.
-پس کي؟
هنوز نگاه مادرم را به خاطر دارم. چشماني که به زحمت از هم باز مانده اند!
-پريسا!
romangram.com | @romangram_com