#شاه_شطرنج_پارت_360
سرش را پايين مي اندازد.
-يه کاري نکن که همين الان با اين شکم، بشينم تو تاکسي و برم تهران. بهم بگو. چه خبر شده؟ قضيه چيه؟
لرزش شانه هايش شدت مي گيرد.
-امير ممنوع کرده از اين ماجرا چيزي بهت بگيم. به خاطر خودت. قرار بود خودشم چيزي نگه.
به تندي مي گويم:
-چيزي نگفت ولي من احمق نيستم. باردارم، عقلم که از کار نيفتاده! از طرز نگاه هر کسي مي فهمم چي تو سرش مي گذره. حالا بهم بگو. مطمئن باش هر چي باشه من تحمل مي کنم.
به هق هق مي افتد.
-از قضيه فرار تو، فقط يه نفر خبر داشت. همون يه نفرم همه چي رو لو داد. نمي دوني با اميرحسين چي کار کردن. نمي دوني! حتي يه شبم بازداشت بود! اين مرد رو له کردن؛ با حرفاشون، تهمتاشون، پچ پچاشون. طفلک دشمن شاد شد. رقيباش خردش کردن!
مادر هنوز حرف مي زند اما ديگر نمي شنوم. هنوز توي عبارت اولش مانده ام. از فرار من يک نفر خبر داشت. فقط يک نفر! قلبم از حرکت مي ايستد. پسرم به نفس نفس مي افتد. مي نالم:
-نه خدا، نه! ماکان نه!
گاهي روزهايي در زندگي مي آيند که از ته دل آرزو مي کني، اي کاش امروز روز آخر عمرم باشد!
گاهي غم و غصه با چنان شدتي وجودت را تصرف مي کنند که فکر مي کني از درد اين سرطان ريشه دار، خواهي مرد!
گاهي آن قدر دنيا سخت مي گيرد که فکر مي کني به ترس هاي گذشته ات از مرگ، از قبر، از عذاب و مي بيني امروز، همان مرگ و قبر و عذاب را به اين دست و پا زدن ها و جان کندن ها ترجيح مي دهي!
گاهي آسمان از بالا به پايين مي آيد. زمين از پايين به بالا مي رود و تو درست در اين بين، مي ماني و درست، فشارِ اين فشار را روي مهره هاي شکننده گردنت حس مي کني.
romangram.com | @romangram_com