#شاه_شطرنج_پارت_359

با بي تفاوتي شانه اش را بالا مي اندازد و مي گويد:
-نميام.
سرش را کمي جلوتر مي آورد و آرام مي گويد:
-داداش امير دعوات کرد؟
متعجب از اين سوالش مي گويم:
-نه، چرا دعوا کنه؟
زيرچشمي نگاهي به مادر مي کند و مي گويد:
-آخه ماماني رو دعوا کرد. سر منم داد زد!
مادرم هشدارگونه اسمش را مي خواند. شاخک هايم تکان مي خورند! آوا را از روي پايم بلند مي کنم و رو به مادرم که هنوز اشک مي ريزد مي گويم:
-چي شده؟ اميرحسين چرا بايد با تو دعوا کنه؟
با دستمال خيسي صورتش را پاک مي کند.
-اعصابش خراب بود. به همه گير مي داد. تو نمي دوني تو اين مدت ما چي کشيديم.
حوصله شنيدن و ديدن نگراني هايش را ندارم. شمرده مي گويم:
-من مي دونم يه اتفاقي تو تهران افتاده. اميرحسين همه چيز رو کامل واسم تعريف نکرد. مي گفت شايعات زيادي پشت سرمه. اون موقع که من از خونه زدم بيرون هوا تاريک بود. کسي تو کوچه نبود. چطور همه فهميدن که با يه مرد فرار کردم؟ بحث سنگسار چيه؟ آزمايش ژنتيک واسه چي؟ اين همه حرف و حديث از کجا مياد؟ تو خبر داري، مگه نه؟

romangram.com | @romangram_com