#شاه_شطرنج_پارت_358
صورت گرد و سفيدش را مي ب*و*سم و مي گويم:
-آخه ميگه مي ترسم بيام بيرون ولي آوا دوستم نداشته باشه.
چشمانش را گردتر مي کند.
-من دوستش دارم. بهش بگو.
دلم براي زيبايي معصومانه اش ضعف مي رود.
-خب خودت بهش بگو.
دهانش را روي شکمم مي گذارد و مي گويد:
-ني ني بيا بيرون. من دوست دارم. اذيتت نمي کنم.
سرش را بالا مي گيرد.
-جواب نداد!
به خودم مي فشارمش تا جايي که مي توانم.
-جوابت رو داد ولي چون تو شکممه صداش رو نشنيدي. وقتي اومد بيرون دوباره بهش بگو.
صداي گرفته و همچنان لرزان مادرم را مي شنوم.
-آوا بيا اين ور. سايه جون رو اذيت نکن.
romangram.com | @romangram_com