#شاه_شطرنج_پارت_357
-امشبو قول نمي دم اما به محض اين که بتونم ميام.
غم عالم در دلم مي نشيند. تا مي خواهم حلاوت حضورش را بچشم، مي رود، مي روم. همه چيز تمام مي شود!
دوست دارم بگويم الان وقتي نيست که مرا تنها بگذاري. دوست دارم به بهانه اي مانع رفتنش شوم اما چهره درهمش مجبورم مي کند به سکوت، به عقب نشيني! ب*و*سه کم جان و شايد سردي به پيشاني ام مي زند و مي رود.
به ساعت نگاه مي کنم. هنوز شش هم نشده اما ديگر خوابم نمي برد. وضو مي گيرم و نمازم را مي خوانم. کمي با خدا حال و احوال مي کنم. به جاي دو نفر، صبحانه مي خورم. به حياط مي روم و باغچه را آب مي دهم. کمي روي تاب بزرگ آهني مي نشينم. اندکي با پسرم حرف مي زنم اما هيچ کدام از اين ها فکرم را منحرف نمي کند. فکرم را از اميرحسين، از چيزي که مي دانم هست اما نمي دانم چيست، دور نمي کند. درست است که فعاليت مغزم کم شده، درست است که مدتي است از سلول هاي خاکستري ام کار نمي کشم، درست است که تمام هم و غم سيستم عصبي ام روي بچه متمرکز است، اما هنوز آن قدر حواسم جمع است که بفهمم يک چيزي اين وسط اشتباه است. يک جاي کار مي لنگد. يک قسمت ماجرا از من مخفي مانده. عمدا هم مخفي مانده. از طرف هر دو مردي که با من در تماس بوده اند، مخفي مانده! چيزي که احتمال مي دهند فهميدنش آن قدر اذيتم مي کند که ممکن است آسيب ببينم! حرصم مي گيرد .با مشت به تشکچه روي تاب مي کوبم. در تهران چه اتفاقي افتاده که من از آن بي خبرم؟ حرصم مي گيرد. باز مشت مي کوبم. هيچ وقت در طول زندگي اين قدر از همه چيز غافل نبوده ام!
نواخته شدن زنگ در، جلوي مشت سوم را مي گيرد. با سختي از جا بلند مي شوم و پشت در مي ايستم. با صدايي که خودم هم به زحمت مي شنوم مي پرسم:
-کيه؟
نواي بچگانه و ظريف آوا بلند مي شود:
-منم سايه جون. درو باز کن.
شتاب زده در را روي پاشنه مي چرخانم. قبل از اين که فرصت تحليل کردن بيابم، يکي از گردنم آويزان مي شود و يکي از پاهايم!
ليوان آبي به دست مادرم مي دهم و روي مبل مي نشينم. آوا از پاهايم بالا مي کشد و چشم توي چشمم مي نشيند! با دقت به چشمان گردش نگاه مي کنم. با انگشتش شکمم را فشار مي دهد و مي گويد:
-ني ني هنوز اون توئه؟
من هم انگشتم را بين حلقه هاي مويش فرو مي برم.
-آره عزيزم.
-پس چرا نمياد بيرون؟
romangram.com | @romangram_com