#شاه_شطرنج_پارت_356

دستش را زير چانه ام مي گذارد و سرم را بلند مي کند:
-بگو که هنوز همون سايه مقاومي.
توي تيرگي چشمانش خيره مي شوم و فکر مي کنم من هنوز همان سايه ام، اما اميرحسين، نه!
اميرحسين صدايم مي زند. به زحمت چشم باز مي کنم. هوا هنوز گرگ و ميش است. کمي طول مي کشد تا مکان و زمان يادم بيايد. پتو را تا زير گردنم بالا مي کشم و مي گويم:
-بذار بخوابم.
صدايش از فاصله دورتري به گوش مي رسد.
-باشه بخواب. فقط مي خواستم بدوني من دارم مي رم.
سيگنال هاي خواب قطع مي شوند و سريع هوشيار مي شوم.
-کجا؟
در حالي که بند فلزي ساعتش را مي بندد مي گويد:
-تهران. يه جلسه خيلي مهم داريم!
به آرامي مي پرسم:
-برمي گردي؟
سرش را تکان مي دهد.

romangram.com | @romangram_com