#شاه_شطرنج_پارت_352
حلقه دستانش را محکم تر مي کند. ديگر احساس خفگي ندارم.
-نه، هر چي خودت دوست داشتي ولي فکر مي کردم بدت نياد اسم برادرت رو روش بذاري؛ سامان!
قلبم فشرده مي شود. هنوز هم قلبم از يادآوري سامان فشرده مي شود. اندکي از آ*غ*و*شش فاصله مي گيرم. او هم کمي خودش را بالا مي کشد. موهاي کنار صورتم را نوازش مي کند و مي گويد:
-ناراحت شدي؟ من فقط خواستم بگم اگه همچين تصميمي داري حمايتت مي کنم.
لبخند مي زنم.
-مي دونم اما دليلي نمي بينم اسم کسي که مرده، بد هم مرده، با درد و عذاب هم مرده رو روي بچم بذارم. حتي اگه اون شخص برادرم باشه. سامان باشه. نمي خوام پسرم وارث يه عالمه خاطره تلخ باشه. نمي خوام هر بار که صداش بزنم ياد تموم اين روزاي جهنمي که گذروندم بيفتم. نمي خوام ...
آرام و با احتياط، مرا به طرف خودش مي کشد.
-باشه. هر طور دوست داري. پيشنهادت رو بگو تا منم نظرمو بگم.
با شوق از جا مي پرم و دوباره از آ*غ*و*شش بيرون مي آيم.
-دلم مي خواد مثل اسم تو دو قسمتي باشه. امير رو داشته باشه با يه اسم ديگه. مثل اميررضا، خوبه؟
خنده اش را کنترل مي کند.
-خب اين جوري ياد من و بابام ميفتي. ناراحتت نمي کنه؟
اخم مي کنم. اسم اميرعلي خيلي وقت است که کمرنگ شده. خيلي وقت است که ديگر رنجم نمي دهد. به فضاي امن ميان بازوان اميرحسين برمي گردم و مي گويم:
-همينش خوبه ديگه. هر وقت پسرمو صدا بزنم ياد باباش ميفتم. چي قشنگ تر از اين؟
romangram.com | @romangram_com