#شاه_شطرنج_پارت_353
نيشگون آرامي از گونه ام مي گيرد و مي گويد:
-تو اگه اين زبون رو نداشتي چي کار مي کردي؟
آن قدر سکوت بينمان طولاني مي شود که فکر مي کنم خوابش برده. آهسته از حصار دستانش خارج مي شوم و به چشمان بسته اش و اخم هايي که به صورت غير ارادي بين دو ابرويش جا خوش کرده، نگاه مي کنم. آه مي کشم و سرم را روي بازويش مي گذرم. صداي خواب آلودش بلند مي شود.
-چيزي مي خواي؟
سريع سرم را بلند مي کنم.
-نه، فقط نخواب!
لاي پلک هايش را کمي باز مي کند.
-مي دوني چند شبه يه خواب راحت نداشتم؟
دستم را روي صورتش مي کشم و مي گويم:
-مي دوني چند شبه که دلم تنگته؟
دستش را زير سرش مي گذارد و چشمانش را کامل باز مي کند و با شيطنت مي گويد:
-چند شبه؟
با افسوس مي گويم:
-از وقتي که اين بچه تازه چهار ماهش شده بود تا الان که نزديک تولدشه. چيزي حدود صد و پنجاه روز، صد و پنجاه شب!
romangram.com | @romangram_com