#شاه_شطرنج_پارت_351

دستش را مي گيرم و روي شکمم مي گذارم.
-همش تقصير اين وروجکه. نگاه کن. عين ماهي وول مي خوره.
انگشتانش را مشت مي کند. دوباره سرم را بالا مي گيرم تمام حسم را توي نگاهم مي ريزم و مي گويم:
-ولي ارزشش رو داره. حتي اگه تا آخر عمرم همين طوري بدهيکل بمونم بازم به داشتن اين فسقلي مي ارزه.
نفس عميقي مي کشم.
-مي دوني يه حس عجيبه. يه حسي که به هيچ کس نداشتم. يه جوريه، چطور بگم؟ اين که يکي رو خيلي بيشتر از خودت دوست داشته باشي عجيبه؟ مگه نه؟
چانه اش را روي سرم مي گذارد.
-روزي نيست که درد نداشته باشم. راه رفتن واسم سخت شده. شبا نمي تونم بخوابم. نمي تونم نفس بکشم. هيچ کفشي سايز پام نيست. مجبورم همش دمپايي بپوشم. تازه ميگن زايمان خيلي سخته. نگراني اونم دارم ولي با اين وجود واسه اومدنش لحظه شماري مي کنم. دلم مي خواد ببينمش. دوست دارم ببينم شکل کدوممونه. دلم مي خواد صداي گريش رو بشنوم. دلم مي خواد اون دستاي کوچولوش رو دور انگشتم حلقه کنه.
دوباره عميق نفس مي کشم.
-يعني ميشه اين چند روزم بگذره؟
موهايم را مي ب*و*سد و مي گويد:
-دوست داري اسمش رو چي بذاري؟
با دکمه ريز پيراهنش ور مي روم.
-نمي دونم. خيلي بهش فکر کردم ولي به هيچ نتيجه اي نرسيدم. تو نظري نداري؟

romangram.com | @romangram_com