#شاه_شطرنج_پارت_350
-منم فکر مي کردم دوستم نداري. حتي فکر مي کردم بچم رو هم نمي خواي. دلم شکسته بود. خيلي بيشتر از اون که فکرش رو بکني. نمي دوني تو اين چند ماه من چي کشيدم. مرگ مادرم هم نتونسته بود اين جوري داغونم کنه؛ ولي آخه دختر ديوونه، من اگه مي تونستم ازت بگذرم، همون روزاي اول که دستت واسم رو شده بود اين کارو مي کردم، نه الان که قسمتي از وجودم شدي. نه الان که يه بچه داريم!
دستانش را دو طرف صورتم مي گذارد و سرم را بلند مي کند.
-وقتي علي رغم همه شک و ترديدهام ازت خواستم باهام ازدواج کني پاي هيچ بچه اي وسط نبود. فقط خودت رو مي خواستم. تا امروزم به خاطر حفظ غرورم پشت اون بچه قايم شدم. هم تو رو، هم خودمو گول زدم. تا بتونم نگهت دارم. الانم واسم مهم نيست که يه بچه بينمون ايستاده. فقط خودت واسم مهمي! خودت و اين چشمايي که هنوزم وقتي اشکي مي شن ديوونم مي کنن! اگه فکر مي کني ...
نمي گذارم حرفش را تمام کند. دستم را دور گردنش مي اندازم و با ته مانده قدرتم لبش را مي ب*و*سم.
کنار هم روي تشک، نشسته ايم و به ديوار تکيه داده ايم. دستش را دورم حلقه کرده و من سرم را روي شانه اش گذاشته ام. هر دو بحث را عوض کرده ايم. تظاهر مي کنيم به اين که هيچي نشده. به اين که گذشته تلخي نداشته ايم؛ يا اگر داشته ايم، فراموش کرده ايم. هر چند به زور اما حرف مي زنيم. هرچند تلخ اما گاهي مي خنديم!
-يه شبم نيست که بدون استرس بخوابم. خيلي از زايمان مي ترسم.
سکوت مي کند.
-ببين چي بلايي به سر هيکلم اومده.
سرم را بالا مي گيرم و تو چشمانش نگاه مي کنم.
-يادته گِرَمي غذا مي خوردم که نکنه يه ذره چاق شم؟
با لبخند سرش را تکان مي دهد.
-حالا ببين، من چجوري اين اندام رو درستش کنم؟
مثل هميشه، موقع درد و دل کردن و حرف زدن من تنها سکوت مي کند.
-ديگه هيچ کدوم از لباسام سايزم نميشه. تا مدت ها بايد خودمو بکشم بلکه به سايه اي از اون سايه گذشته تبديل بشم.
romangram.com | @romangram_com