#شاه_شطرنج_پارت_349

-اما من حتي يه روزم اين انگشتر رو از دستم در نياوردم. نمي خواستم به بيگانه ها اجازه حرف مفت زدن و دخالت کردن بدم. من تا اون جايي که تونستم واسه مخفي موندن مشکلاتمون از چشم ديگران تلاش کردم، اما تو چي؟
م*س*تقيم توي چشمم خيره مي شود.
-درسته. منم عصباني بودم. منم تحت فشار بودم. منم حرفي رو زدم که نبايد مي زدم. کاري رو کردم که نبايد مي کردم. آخه تو دعوا که حلوا خيرات نمي کنن! ولي من هر چقدرم که بد و عوضي، حقم اين نبود. به خدا حقم اين نبود! حرف مردم به کنار؛ مي دوني تو اين دو ماه، تصور اين که يه خار به پات بره چه به سرم آورد؟ مي دوني تصور اين که زن و بچم کجان؟ گير کدوم اهل و نااهلي افتادن؟ کي به دادشون مي رسه؟ کي ازشون مراقبت مي کنه چه با من کرد؟
از جا بلند مي شود.
-آخه لامصب! من عوضي، من آشغال، من بي وجدان کي يه لحظه از حالت غافل مونده بودم؟ کي از کنارت راحت گذشتم؟ کي بي خيال حال و روزت بودم؟ حتي اون موقع که زنم نبودي، حتي اون موقع که هيچي ازت نمي دونستم! اگه واسم مهم نبودي، اگه واسم مهم نبودين، زمين و آسمون رو واسه سلامتي و راحتيتون به خم نمي دوختم. آخه چرا به جرم يه حرف، يه حرکت ناشي از عصبانيت، اين جوري تو آتيش سوزونديم؟ آخه انتقام گرفتن، به چه قيمتي؟ به چه قيمتي؟
نزديکم مي آيد. بازوهايم را در دست مي گيرد و آرام مي گويد:
-بگو سايه، به چه قيمتي؟
با کف دست اشک هايم را پاک مي کنم. آن قدر شعور دارم که بفهمم هر چه مي گويد حق دارد. آن قدر منطق دارم که بفهمم کاري که با امير کرده ام، غيرقابل جبران است؛ اما زبانم بند رفته. تنها توي چشمانش خيره مي شوم و بريده بريده مي گويم:
-من ... فقط ... من ... ديگه نمي کشيدم. کم آورده بودم. فقط ... مي خواستم فرار کنم. به عواقبش فکر نکردم.
چشمانش همچنان نمي خندند اما لحظه اي چشم از چشم من نمي گيرد.
-فکر مي کردم دوستم نداري. احساس مي کردم سربارتم. يه موجود اضافه که فقط به خاطر بچه مي خواستيش. خيلي حس بدي داشتم. خيلي احساس حقارت مي کردم.
هجوم خون در اندام هايم را حس مي کنم. صورتم گر مي گيرد.
-من نمي خوام تو رو اذيت کنم. هيچ وقت نخواستم ولي، نمي دونم چرا اين جوري ميشه. به خدا نمي دونم!
مردمکش دو دو مي زند. من نفس نفس مي زنم. چشمانش را روي هم فشار مي دهد و سرم را روي سينه اش مي گذارد.

romangram.com | @romangram_com