#شاه_شطرنج_پارت_347
سرش را کمي تکان مي دهد.
-شوک واسه چي؟
تنگي دستانش، همزمان با فشار حرف هايش، عرصه را بر وجودم تنگ مي کند.
-امير ولم کن. دارم خفه مي شم.
نگاهش هزار حرف دارد. هزار حرفي که که با يک آه رويشان سرپوش مي گذارد.
-ولت نمي کنم. امشب حتي اگه خفه بشي بايد تحمل کني.
هيچ اثري از شيطنت در نگاهش نيست. کاملا جدي و قاطع است. آرام مي گويم:
-خفگي من برابر با خفگي بچته.
آرام است اما صدايش مي لرزد.
-گور باباي بچه! بچه اي که مادرش واسه آبرو و شخصيت من، تره هم خورد نمي کند به چه دردم مي خوره؟
سرم را پايين مي اندازم.
-اين جوري نيست. داري اشتباه مي کني. هدف من همچين چيزي نبود.
دستش را بر مي دارد اما عقب نمي رود.
-پس هدفت چي بود؟ اين جا ايرانه سايه. در عرض بيست و چهار ساعت همه فهميدن که تو از خونه فرار کردي. با يه مرد فرار کردي. مي دوني چه حرفايي پشت سرمونه؟ مي دونه چقدر منو خوار کردي؟ مي دوني چي به روز آبرو و حيثيتم آوردي؟ ماکان بهت نگفت؟
romangram.com | @romangram_com