#شاه_شطرنج_پارت_346

چادر را به گوشه اي مي اندازم و به اتاق ماکان مي روم. توي کمدش تشک و پتوي اضافه همراه با ملافه تاخورده و تميز دارد. روي نوک پايم مي ايستم و پتو را پايين مي کشم. تشک سنگين تر است. نفسي تازه مي کنم و دوباره تمام وزنم را روي پنجه پايم مي اندازم که ناگهان ميان دستان اميرحسين محصور مي شوم. پشت سرم ايستاده. دستانش را از دو طرف باز کرده و تشک را از روي سر من عبور مي دهد. خم و راست شدنش و گذاشته شدن تشک روي زمين را حس مي کنم اما فاصله گرفتنش را نه. اين بار دستانش را دو طرف من، روي رختخواب ها مي گذارد. به زحمت مي چرخم. توي کمد گير افتاده ام. کمي عقب مي روم و کامل به حجم نرم اما محکم پشت سرم مي چسبم. امير کمي خم مي شود.آن قدر که صورتش در راستاي صورت من قرار بگيرد. توي چشمانش نگاه که نمي کنم هيچ، زبانم هم بند رفته. صدايم مي زند. صدايش کاملا آرام و کنترل شده است.
-سايه؟
آب دهانم را قورت مي دهم. نگرانم که طپش قلبم از روي پيراهنم ديده شود.
-بله؟
بيشتر خم مي شود.
-چرا نگام نمي کني؟
کمي ميان دستانش جا به جا مي شوم.
-از من مي ترسي؟
نمي دانم چرا اين قدر نگاه کردن به چشمانش سخت شده.
-ببينمت!
سرم را بالا مي گيرم. چرا اين قدر طرز نگاه امير عوض شده؟ چرا ديگر نمي شناسمش؟
-ترسيدي! جالبه. دو ماه تو خونه يه مرد غريبه مي موني و نمي ترسي ولي حالا از تنها بودن با شوهرت وحشت زده شدي!
لب بالايم را به دندان مي گيرم و رها مي کنم.
-من نترسيدم. اصلا واسه چي بايد بترسم؟ فقط يه کم از سر شب شوکم. همين.

romangram.com | @romangram_com