#شاه_شطرنج_پارت_345

-ميرم يه بالش و پتو واست پيدا کنم. رو اين تخت جامون نميشه.
دست به جيب وسط اتاق مي ايستد. با سر اشاره اي به چادر مي کند.
-حالا چرا اين قدر محجبه؟
زير لب مي گويم:
-انتظار داري با اين پيرهن نيم وجبي برم جلو چشم ماکان؟
ابروهايش را بالا مي اندازد. مي خواهد چيزي بگويد. چيزي تلخ و ناراحت کننده، مي دانم، اما پشيمان مي شود! پشتش را به من مي کند و مي گويد:
-نيستش. برگشت تهران.
با تعجب مي پرسم.
-رفت؟
با يک چرخش برمي گردد.
-آره. ناراحتي؟
نمي دانم چرا از تصور نبودنش اين همه وحشت زده شده ام؛ يا شايد هم مي دانم، اما سريع خودم را جمع و جور مي کنم.
-نه. تو که هستي. چرا ناراحت باشم؟
چشمانش را تنگ مي کند؛ خيلي تنگ. مي فهمد که اگر دروغ نگفته ام، راستش را هم نگفته ام.

romangram.com | @romangram_com