#شاه_شطرنج_پارت_344
-بيا تو!
از ديدن چهره در هم اميرحسين جا مي خورم. ماکان گفته بود نمي رود، گفته بود!
داخل مي شود و در را مي بندد. ساعتش را باز مي کند و روي ميز مي گذارد. موبايل و سوييچش را هم همين طور. موهايش تر است. صورتش را شسته. کي داخل شده که من نفهميدم؟ کنار تخت مي ايستد و خيره نگاهم مي کند. آرام مي گويم:
-چيزي شده؟
براي خودش روي تخت يک نفره جا باز مي کند و مي نشيند.
-نه، فقط دلم واسه زن و بچم تنگ شده.
چشم هايم از اين اعتراف صريح گرد مي شوند. مي فهمد و مي خندد اما همچنان پکر است.
-از نظر تو عيبي داره؟
نمي خواهم بد باشم. نمي خواهم تلخ باشم، چون ما هم دلمان براي او تنگ شده.
-نه!
دستش را روي شکمم مي گذارد و مي گويد:
-خوبه. پس بيا ب*غ*لم.
توي چشمانش نگاه مي کنم. نه، خندان نيستند. اين چشم ها، چشم هاي اميرحسين من نيستند. کمي عقب مي کشم و به زحمت پاهايم را از تخت آويزان مي کنم و بلند مي شوم. زير نگاه خيره اش چادر نمازي که ماکان برايم خريده روي سرم مي اندازم و به سمت در مي روم.
-کجا ميري؟
romangram.com | @romangram_com