#شاه_شطرنج_پارت_343
-يعني بايد مي ايستادم و کتک خوردنت رو تماشا مي کردم؟
لبخند محوي مي زند و مي گويد:
-مي دونم نيتت حمايت از من بود ولي اي کاش اجازه مي دادي اين مشکل مردونه رو، مردونه حل کنيم. يه جورايي طرفداريت از من واسه اميرحسين گرون تموم شد. درسته اميرحسين بزرگ شده يه کشور اروپاييه و روابط دوستانه و بي منظور بين يه زن و مرد واسش قابل قبول تر از مرداي ايرانيه، اما به هر حال بودنت کنار من و تو اين خونه واسش خوشايند نيست و من شک ندارم که اگه به خاطر شرايط خاص تو نبود الان خون جفتمون رو حلال کرده بود.
آه مي کشم؛ سوزان، از ته دل. با انگشت، اخم بين دو ابرويم را باز مي کند و با خنده مي گويد:
-حالا نمي خواد زياد غصه بخوري. اون تازه پيدات کرده. مطمئنم حتي اگه غرورش اجازه نده بياد داخل، تا خود صبح دم در کشيک مي ده. حالا يه کم دراز بکش تا من برم يه کم از اون گيلاساي له شده واست بشورم و بيارم.
کلافه از بزرگي شکم و درد کمرم، به تندي برس را ميان موهايم مي کشم و زير لب مي گويم:
-ماماني يه کم دست و پات رو جمع کن. احساس مي کنم تو گلومي.
و بلافاصله و بي اختيار از تصور دست و پاي کوچک پسرم خنده روي لبم مي نشيند. دستي روي شکمم مي کشم و مي گويم:
-قربونت برم که انقده دوسِت دارم!
کمي لوسيون و کرم نرم کننده به پوست شکم و دست و پايم مي مالم و دراز مي کشم. به عادت هميشه عکس هاي اميرحسين را مرور مي کنم. محبوب ترين عکسي که از او دارم متعلق به ماه عسلمان است؛ که زير درخت کاجي ايستاده و عينک آفتابي اش را روي موهايش گذاشته. بغض و خنده با هم همراه مي شوند. خطاب به فرزندم مي گويم:
-بابات خيلي بداخلاقه ولي يه دونه ست!
پسرم با چرخشي که به کل هيکلش مي دهد حرفم را تاييد مي کند. نگاهي به ساک آماده گوشه اتاق مي کنم.
-مطمئنم تو هم مثل بابات بي نظيري. دلم مي خواد زودتر ب*غ*لت کنم. اون دستاي کوچولوت رو بب*و*سم. کنارم بخوابونمت. صدات رو بشنوم. حرکاتت رو ببينم. ديگه دلم طاقت نداره. چقدر اين نه ماه دير گذشت! چقدر اومدنت طول کشيد. مگه نمي دوني چقدر چشم انتظارتم؟ بيا ديگه.
ميان زمزمه هايم، دوباره ضربه اي به در مي خورد. سريع پتو را روي پاهاي ل*خ*تم مي کشم و نيم خيز مي شوم و آرام مي گويم:
romangram.com | @romangram_com