#شاه_شطرنج_پارت_342

-با موتور تعقيبت کرده بود. نه؟
-اوهوم.
-چطور تو اين تاريکي برمي گرده تهران؟ خطرناک نيست؟
کنارم مي نشيند.
-فکر نمي کنم برگرده تهران.
دلم مي خواهد دراز بکشم و بخوابم.
-حتي فکر نمي کنم ده قدمم از اين جا دور شه.
با بي حالي نگاهش مي کنم.
-تو اين مدت خيلي بهش فشار اومده. تو هم که هنوز از راه نرسيده اساسي رفتي رو اعصابش. يه کم هوا مي خوره و برمي گرده.
سرم را به تاج تخت تکيه مي دهم.
-چرا اين جوري مي شه ماکان؟
صداي نفس عميقش را مي شنوم.
-تو نبايد خودت رو قاطي دعواي ما مي کردي. به عنوان يه مرد، حق با اميرحسين بود. من نبايد اين جوري تو زندگيتون مداخله مي کردم. نبايد زن و بچش رو ازش قايم مي کردم. اگه دو تا مشتم بهم مي زد بازم حق داشت. تو بايد اجازه مي دادي مشکل من و اون، بين خودمون حل شه.
سرم را بلند مي کنم.

romangram.com | @romangram_com