#شاه_شطرنج_پارت_341

رو به اميرحسين مي کند.
-مگه تو نبودي که شهرو واسه پيدا کردن سايه زير و رو کردي؟ مگه تو نبودي که عين ديوونه ها خيابون به خيابون تهرانو مي گشتي؟ مگه تو نبودي که به من التماس مي کردي کمکت کنم؟ مگه همين الان به خاطر ديدنش خدا رو شکر نکردي؟
سرش را به سمت من مي چرخاند.
-مگه تو نبودي که مي گفتي اميرو با همه اخلاقاي خوب و بدش دوست دارم؟ مگه تو نبودي که مي گفتي شبا تا عکساشو نبينم خوابم نمي بره؟ مگه نگفتي همه سلولام صداش مي زنن؟ مگه همين الان تو ب*غ*لش زار زار گريه نکردي؟
صدايش را بالاتر مي برد.
-چتونه شما؟ تا از هم دورين واسه اون يکي پرپر مي زنين ولي وقتي به هم مي رسين عين سگ و گربه به جون همديگه ميفتين. زشته به خدا! تو يه بلايي سرش مياري که بذاره از خونه بره، بعدش عين مجنون سر به بيابون مي ذاري. تو هم لب پنجره مي شيني و امير امير مي کن ولي وقتي مي بينيش عين يخمک باهاش رفتار مي کني. بد نيست يه نگاه به سن و سالتون بندازين؛ به موقعيت اجتماعيتون، به سطح تحصيلاتتون. واقعا اين رفتارا در شأن شماست؟
بغضم را عقب مي زنم و مي گويم:
-وقتي ميگم ما نمي تونيم با هم زندگي کنيم به خاطر همينه ديگه. تو رو خدا بگو بره. تازه داشتم آروم مي شدم. بگو بره. بگو دست از سرم برداره.
با نهايت سرعتي که مي توانم به اتاقم مي روم و در را مي بندم. هنوز سي ثانيه هم نگذشته که صداي بسته شدن در حياط به گوشم سيلي مي زند. اشکم روان مي شود!
ضربه اي به در مي خورد و ماکان وارد مي شود. بدون اين که چراغ را بزند دستش را پشتش مي گذارد و به ديوار تکيه مي دهد. سر در گريبان فرو مي برم و مي گويم:
-رفت؟
نگاه م*س*تقيم و خيره اش را حس مي کنم.
-اوهوم. همون طور که خواستي.
انگشتانم را توي هم قفل مي کنم.

romangram.com | @romangram_com