#شاه_شطرنج_پارت_340

همچنان با خشم به ماکان خيره شده. هر لحظه ممکن است به او حمله کند. دستم را روي سينه اش مي گذارم.
-امير، منو ببين.
با نارضايتي چشم از ماکان مي گيرد.
-ماکان مقصر نيست. خيلي هم بهم اصرار کرد که به تو خبر بدم ولي من نذاشتم. تهديدش کردم که اگه تو خبردار شي از اين جا هم ميرم. هر دادي داري سر من بزن ولي حق نداري کمتر از گل به اون بگي. چون مطمئنم حتي اگه سامان زنده بود نمي تونست اين جوري، به اين شدت، به اندازه ماکان، حق برادري رو به جا بياره.
نفس عميقي مي کشد و مي گويد:
-چرا؟ چرا نذاشتي بهم خبر بده؟ يعني اين قدر من عوضي و نفرت انگيزم؟ اين قدر از من بدت مياد؟ چي کار کردم که لايق همچين عذابيم؟ اصلا گيرم من بد، يه موجود غيرقابل تحمل ولي اين راهش بود؟ که اين طوري قالم بذاري و بري؟ که اين جوري سرگردونم کني؟
نگاهي به سر افکنده ماکان مي کنم. خيسي اشک را از صورتم مي اندازم و مي گويم:
-مي موندم که چي بشه؟ که با حرفات، با فکرات، با بدبينيات زجرم بدي؟ فکر مي کني نشنيدم چي به مامانم گفتي؟فکر مي کني نمي فهميدم چي تو سرته؟ تو مي خواستي منو طلاق بدي. حالا دو سه ماه اين ور و اون ور چه فرقي مي کنه؟ نگران بچه بودي؟ مي بيني که نگرانيت بي مورد بوده. بايد تو اين مدت فهميده باشي که من از پس خودم و کارام برميام. پس نيازي نيست اداي پدراي دلسوز و شوهراي مسئوليت پذير رو دربياري. تازه بايد ازم ممنونم باشي. چون از عذاب نقش بازي کردن نجاتت دادم!
انگشتش را به سمتم مي گيرد.
-مشکل تو اينه که همه رو مثل خودت مي بيني. به نظرت همه دارن فيلم بازي مي کنن. همه دارن بازي مي کنن. اصلا روراست بودن، صادق بودن تو کتت نمي ره. باورت نميشه. به نظرت همه مثل خودت دو رو دارن. آخه من کي نقش بازي کردم که بار دومم باشه؟ اصلا چه احتياجي به بازي کردن داشتم؟ يعني تو واقعا نمي فهميدي که نگرانتم؟ هر کي جاي من بود اسمتم نمي آورد ولي من يه لحظه هم ولت نکردم. چرا بايد فيلم بازي کنم؟
من هم انگشتم اشاره ام را بالا مي آورم.
-چراشو خودت جواب دادي. گفتي نمي خواي يه بچه مشکل دار مثل آوا دنيا بياد. مي خواستي منو به هر ترفندي آروم نگه داري که بچه سالم باشه ولي نمي دونستي که من ترحم قبول نمي کنم. نمي دونستي که عشقو گدايي نمي کنم. نمي دونستي که بيشتر از هر کسي تو اين دنيا مي تونم خودمو اداره کنم.
قدمي جلو مي آيد. من هم جلو مي روم اما ماکان با يک قدم خودش را بينمان مي اندازد و به تندي مي گويد:
-بسه ديگه. شورشو در آوردين. خجالت بکشين. از اين بچه خجالت بکشين.

romangram.com | @romangram_com