#شاه_شطرنج_پارت_339

لبم را از داخل گاز مي گيرم.
-نمي خواستم اذيتت کنم.
لبخندش تلخ است؛ خيلي تلخ.
-هميشه اينو ميگي ولي حتي يه روزم نيست که شکنجم نکني.
فاصلمان را زيادتر مي کند و نگاه دقيقي به سرتاپايم مي اندازد و دوباره با يک حرکت در آ*غ*و*شم مي کشد. صدايش هم تلخ است.
-آخرش منو مي کشي سايه!
لبم را محکم تر گاز مي گيرم. دلم مي خواهد هق هق نکنم اما نمي شود. سرم را به سينه اش فشار مي دهد. باز هم موهايم را مي ب*و*سد. ضربان قلبش تند است اما ريتميک و منظم. تا آن جايي که شکمم اجازه مي دهد خودم را در آ*غ*و*شش جا مي دهم. چقدر عقده دارم. چقدر کمبود دارم. چقدر حسرت دارم. چه چيزها که کم دارم!
گوشم را روي قلبش تنظيم مي کنم. دستانش آرام آرام شل مي شوند. قلبش هنوز تند مي زند، حتي تندتر از قبل، اما اين بار نامنظم، عجيب. سرم را بالا مي گيرم. سرش را بالا گرفته. نگاهش را دنبال مي کنم. روي ماکان زوم کرده. دستانش پايين مي افتند و آرام آرام مشت مي شوند. مي بينم که ماکان گارد دفاع مي گيرد! مي بينم که مشت امير بالا مي آيد!
صداي عصبي اميرحسين بند دلم را پاره مي کند.
-به توام مي گن مرد؟ به چه حقي منو تو اين برزخ نگه داشتي؟ اصلا تو چکاره اي که زن و بچه منو ازم مخفي مي کني؟ چطور آدمي هستي؟ مگه حال و روزمو نمي ديدي؟ اگه يکي با خودت اين کارو بکنه زندش مي ذاري؟
سکوت ماکان قلبم را ريش مي کند.
-اگه اتفاقي واسشون مي افتاد مسئوليتش گردن کي بود؟ تو؟ ها؟ کي جواب مي داد؟ فکر نکردي چه بلاهايي ممکنه سر يه زن تنها، اونم تو همچين جاي پرتي بياد؟ تو اصلا مي دوني وجدان چيه؟ اصلا چرا خودت رو قاطي کردي؟ به چه حقي دخالت کردي؟
ماکان سرش را پايين مي اندازد. مي دانم حرف هاي اميرحسين را قبول دارد و فقط به خاطر خواست من توي همچين وضعيتي قرار گرفته. آتش مي گيرم براي مظلوميتش. به خاطر حمايت از حامي ام توي قالب جدي و خشکم فرو مي روم و رو در روي امير مي ايستم.
-امير!

romangram.com | @romangram_com