#شاه_شطرنج_پارت_338

-اتفاقا خوبه واست. تو بخور اگه کم اومد واست باغ گيلاس مي خرم.
داخل مي آيد و در را با پشت پايش مي بندد اما صداي به هم خوردن فلز را نمي شنوم. با صداي بلند مي گويم:
-تو برو. من مي بندمش.
نمي رود. کمي جلوتر مي ايستد.
دستم را به در مي گيرم و کمي هلش مي دهم اما انگار چيزي مانع چفت شدنش است.
به زمين چشم مي دوزم. يک کفش ورني سياهرنگ بين دو لنگه در قرار گرفته. قلبم به ديوار سينه مشت مي زند. با نگراني به ماکان نگاه مي کنم که ناگهان در باز مي شود و اندام اميرحسين در چهارچوب در قرار مي گيرد.
وحشت زده چند قدم عقب مي روم. کلاه کاسکت مشکي توي دستش، همراه با لباس هاي تيره، هيبتش را خوفناک کرده. ماکان هر چه در دستش دارد رها مي کند و با گام هاي بلند خودش را به من مي رساند. اميرحسين نگاهش مي کند. در نگاهش خشم مي بينم. کينه مي بينم. نفرت مي بينم. نگاهم مي کند. در نگاهش آزردگي مي بينم. دلخوري مي بينم. غم مي بينم. طاقت نمي آورم. سرم را پايين مي اندازم. نزديک شدنش را حس مي کنم. تنم به رعشه مي افتد اما سرم را بلند نمي کنم. از جايم هم تکان نمي خورم. بوي ضعيفي از ديوان توي دماغم مي پيچد. دستانش روي مفصل شانه ام قفل مي شود؛ با قدرت هرچه تمام تر. ماکان کمي فاصله مي گيرد. دوست دارم داد بزنم نرو. مرا مي کشد اما زبانم قفل کرده. فشار دستش را بيشتر مي کند. من بي اختيار آخ مي گويم. ماکان بي اختيار جلو مي آيد. درد به کتفم مي زند و بعد به کمرم. عقب نمي کشم. تنها سرم را بالا مي گيرم و با چشمان اشکي نگاهش مي کنم. مردمکش ر*ق*صان است. مي بينم که ته ريشش از هميشه بلندتر شده. مي بينم که صورتش لاغر شده. مي بينم که موهايش از هميشه آشفته تر شده. مي بينم که خط اخم بين ابرويش، خيلي خيلي عميق تر شده. يک دستش را بالا مي آورد. چشمم را مي بندم. نمي خواهم ببينم که ماکان کتک خوردنم را مي بيند. با ضرب پرت مي شوم اما نه به عقب، به آ*غ*و*شش! صداي زمزمه وارش را مي شنوم که هزاران بار تکرار مي کند.
-خدايا شکرت!
با تمام وجودم جلوي خودم را مي گيرم که زار نزنم و به همان اشک هاي ريز و آرام بسنده کنم. بازويش را چنگ مي زنم و بعد از مدت ها، ماه ها، سال ها، قرن ها، ب*و*سه طولاني اش را روي موهايم حس مي کنم. دوباره شانه هايم را مي گيرد. سرم را از سينه اش جدا مي کنم. توي چشمان خسته اش خيره مي شوم. با پشت دستش گونه ام را نوازش مي کند و مي گويد:
-خوبي؟
نگفت خوبين؟ گفت خوبي؟
-آره.
اشک هايم را پاک مي کند.
-مي دوني با من چي کار کردي؟

romangram.com | @romangram_com