#شاه_شطرنج_پارت_337
گريه ام شدت مي گيرد.
-فکر کردي من اين طوري عين مجرما و فراريا زندگي کردن رو دوست دارم؟ فکر کردي خيلي احساس خوشبختي مي کنم؟ فکر مي کني به امير احتياج ندارم؟ نه به خدا، اين جوري نيست! سلول به سلولم امير رو صدا مي زنن و مي خوانش، خصوصا الان، با اين شرايطي که من دارم، ولي مجبورم به خاطر هممون منطقي باشم. من و امير فعلا آمادگي بودن با همديگه رو نداريم. اصلا شايد لازم باشه از نو، با هم آشنا شيم و همو بشناسيم. اون جوري که واقعا هستيم. بدون پيش زمينه ذهني، بدون غرض، بدون سوء تفاهم!
برق اشک را در چشمان ماکان مي بينم. دستي به پيشاني اش مي کشد و مي گويد:
-حق با توئه. يادم رفته بود تو کي هستي؛ شاه شطرنج! شاهي که هر حرکتش حساب شده و هدفداره!
توي حياط قدم مي زنم. اين روزها بيشتر قدم مي زنم. شمارش معکوس شروع شده. طبق زمانبندي دکتر حداکثر تا پانزده روز ديگر فرزندم به دنيا خواهد آمد. ماکان برايم يک پرستار تمام وقت گرفته. خودش هم بيشتر شب ها همين جا مي خوابد. مي دانم برايش دردسر شده ام اما تا زمان تولد اين بچه نمي توانم ريسک جا به جايي و تنها زندگي کردن را بپذيرم. ماکان با احتياط بيشتري رفت و آمد مي کند اما ديگر در مورد اميرحسين چيزي نمي گويد.
صداي ترمز ماشينش را مي شنوم و با قدم هاي آهسته به استقبالش مي روم. هواي کرج خيلي گرم نيست اما من با همين فعاليت اندک هم عرق کرده ام. خندان و چشمک زنان از ماشين پياده مي شود.
-احوال مامان خانوم؟
من هم چشمک مي زنم.
-مرسي خان دايي. خوش اومدي.
قفل ماشين را مي زند و به سمتم مي آيد. از جلوي در کنار مي روم تا داخل شود. پاکت هاي توي دستش را کمي جا به جا مي کند و مي گويد:
-ديشب ديدم رفتي سراغ ظرف گيلاس ولي نبود، امشب يه عالمه واست خريدم که هر چي دلت مي خواد بخوري.
سرم را پايين مي اندازم. گونه ام گر مي گيرد؛ از خجالت اين همه زحمت.
-مرسي. نمي دونم چم شده. اين روزا به جاي شام و ناهارم، گيلاس مي خورم. خوره گيلاس پيدا کردم.
با سرخوشي مي خندد.
romangram.com | @romangram_com