#شاه_شطرنج_پارت_336
دستم را روي گلويم مي گذارم.
-من نمي خوام لج کنم. منو مي شناسي. مي دوني که تو تصميماتم احساسمو داخل نمي کنم که اگه مي خواستم احساسي تصميم بگيرم، واسه برگشتن پيش اميرحسين يه لحظه هم صبر نمي کردم.
مي ايستد. متحير نگاهم مي کند.
-من اميرو با همه اخلاقاي خوب و بدش دوست دارم. نمي خوام دروغ بگم يا پا رو زمين بکوبم که ازش متنفرم، نمي خوام ببينمش، نه! اون قدر جرأت دارم که حداقل با خودم صادق باشم. من اميرحسين رو دوست دارم؛ خيلي زياد اما الان آمادگي برگشتن به اون خونه رو ندارم. چون اون جا آرامش ندارم. يه چيزايي بين من و امير خراب شده که تا وقتي درست نشه برگشتنم اشتباهه. رابطه من و امير عين موتور يه ماشينه که تا الان هزار بار تعمير شده و اون قدر وضعش خرابه که هر آن ممکنه از کار بيفته و دوباره وسط راه لنگمون بذاره.
سرم را پايين مي اندازم. حس خفگي دارم.
-شبي نيست که بدون مرور کردن عکساش خوابم ببره. اون قدر عکساشو زير و رو مي کنم تا شارژ گوشيم تموم مي شه. عين ديوونه ها عکسش رو روي شکم مي ذارم تا بچم يه کم باباشو بشناسه. اينا همش به خاطر دلتنگيه. به خاطر عشقه! ولي نمي تونم فراموش کنم. شبي که مي خواستم از خونه بيرون بزنم، يه چاقو تو مشتم گرفته بودم که اگه خواست جلوم رو بگيره، تهديدش کنم که خودمو مي کشم. ببين! چه با من، منِ سايه کرد که اين کار آخرين راه نجاتم شده بود. مني که بدترين مصائب رو تو زندگيم تحمل کردم ولي فکر خودکشي هم از سرم نگذشت. ببين امير چه با روح و روانم کرد که براي نجات پيدا کردن از اون شرايط حاضر بودم به خودم و بچم آسيب برسونم. از يه جهت ديگه، هر چي اون شب ازش عذر خواهي کردم، هر چي بهش گفتم دوسش دارم، کوچک ترين تغييري تو طرز نگاهش ايجاد نشد. يعني باورم نداشت، مي دونم هنوزم نداره. شايد تو راست بگي. شايد هنوز اون ته دلش يه حسي به من داشته باشه اما شک نکن همچنان بهم بي اعتماده. هنوزم دلش از من سياهه. با اين شرايط فکر مي کني برگشتن من به اون خونه، درسته؟ خونه اي که هيچ اميدي بهش ندارم چون صاحبش دوب ار م*س*تقيم و غير م*س*تقيم بيرونم کرده! بايد هميشه نگران باشم که نکنه باز يه خطايي ازم سر بزنه و دوباره امير منو از خودش برونه!
سرم را بالا مي گيرم و به چشمان خسته و غمگينش نگاه مي کنم.
-من سال هاست که با خودم و زنانگيم جنگيدم. روحم سالم نيست. اعتراف مي کنم من از لحاظ روحي يه آدم سالم و نرمال نيستم. يه آدم اگه يه تصادف ببينه، اگه يه مرده ببينه، ممکنه کارش به روانپزشک بکشه و مدت ها تحت درمان باشه تا بتونه اون صحنه رو از ذهنش پاک کنه. حالا يه کم فکر کن ببين من تو اين چند ساله چي کشيدم و چي ديدم و چيا رو پشت سر گذاشتم. يه مدت دور بودن از همه چي، همه استرس ها و نگراني ها، همه آدمايي که به يه شکلي اذيتم کردن، حقمه. بهش نياز دارم. به خاطر اين که بتونم يه مادر خوب، يه مادر عادي واسه اين بچه باشم. بايد ريکاور بشم. بايد خودمو از نو بسازم.
اشک از روي گونه ام سر مي خورد و تا زير چانه ام مي آيد.
-من به اميرحسين حق مي دم. هميشه دادم. اذيتش کردم. بهش نارو زدم. امير راست ميگه. من آدم سرديم. عاطفم کمه. اما اين جوري نبودم که، اين جوريم کردن! مجبور شدم پا بذارم رو تمام احساسات لطيفم و بشم يکي عين پودي. عين يه جغد شوم؛ بي احساس، سرد، سنگ. اگه اين کارو با خودم نمي کردم، اين همه داغ، اين همه درد منو از پا در مي آورد. چاره اي نداشتم. واسه جنگيدن با آدمايي که نابودم کرده بودن، بايد يکي مي شدم عين خودشون؛ بي وجدان!
اشک را از صورتم مي گيرم. از اين همه ضعف خودم خجالت زده ام.
-من اميرو دوست دارم اما بيشتر از اون به فکر اين بچم. بايد اول يه مادر خوب واسه اون باشم بعد در مورد امير فکر مي کنم. برخلاف مادرم من از همه چي واسه آرامش اين بچه مي گذرم؛ حتي از خودش. امير فکر مي کنه اين که من حاضرم پسرمو دو دستي تقديمش کنم به خاطر بي محبتيمه، به خاطر بي مهريمه، اما نه؛ من فقط مي خوام اون تو بهترين شرايط بزرگ شه؛ در نهايت آرامش، بدون تنش. اگه بدونم خودم مي تونم اين شرايط رو فراهم کنم هيچ احدي نمي تونه ازم جداش کنه، اما اگه ببينم داره اذيت مي شه، داره زجر مي کشه، اگه ببينم زندگيش پيش امير راحت تر مي گذره، مي دمش به اون. پا مي ذارم رو اين عشق مادرانه و به خاطر خوشبختيش ازش مي گذرم.
ماکان روي صندلي رها مي شود.
-اگه الان برگردم به اون خونه، بعد از يه مدت دعواها و جنگ اعصابا شروع مي شه. من مادرمو مي بينم و ياد گذشته ميفتم. اون پدرش رو مي بينه و داغ دلش تازه مي شه. اين واسه بچه من سمه. واسه خودم سمه. واسه امير سمه. واسه زندگيمون سمه!
romangram.com | @romangram_com