#شاه_شطرنج_پارت_335

جلوي پايم زانو مي زند. چقدر اين دوست را، دوست دارم.!
-به خداوندي خدا، يه بار ديگه از اين حرفا ازت بشنوم دلخور مي شم. تو يکي از معدود کسايي هستي که من از ته قلب واسش احترام قائلم. اگه چيزي ميگم فقط واسه اينه که نمي تونم اين همه غصه و پريشونيت رو تحمل کنم. همين!
به زور لبخند مي زنم.
-مي دونم. به خاطر همينم از اين جا مي رم. نمي خوام بيشتر از اين اذيت شي.
رنگ از صورتش مي پرد. به چشم به هم زدني مي پرد.
-ديوونه شدي؟ کجا مي خواي بري؟
تا آن جايي که شکمم اجازه مي دهد خم مي شوم و هر دو دستش را توي دستم مي گيرم.
-ازم دلخور نشو. من نه بي چشم و روام و نه قدرنشناس. فقط نمي خوام برگردم به اون خونه. نمي خوام.
بر مي خيزد.
-خب برنگرد. من فقط نظر خودمو گفتم. تو تا هر وقت که بخواي مي توني همين جا بموني. اگه شده شبانه روز کشيک بدم، نمي ذارم دست هيچ احدي بهت برسه.
کاش مي توانستم اين بغض و اشک را کنترل کنم.
-مي دونم اما تو واسه اميرحسين يه سرنخي. بالاخره اون قدر دنبالت مي کنه تا به من برسه. بهتره جايي باشم که کسي منو نشناسه.
کلافه و عصبي شروع به قدم زدن مي کند.
-اين راهش نيست سايه. با لجبازي کردن هيچي درست نميشه.

romangram.com | @romangram_com