#شاه_شطرنج_پارت_334

ساعدش را روي ميز مي گذارد و به جلو خم مي شود.
-اشتباه مي کني. زن از روز اول بارداريش حس مادري داره چون بچه تو بطنشه اما مردا شايد تا يکي دو ماه بعد از تولد بچه هم نتونن او احساس قوي پدرانه رو داشته باشن. من به عنوان يه مرد بهت ميگم. هيچ مردي واسه خاطر بچه اي که هنوز دنيا نيومده اين قدر آشفته و خراب نميشه. تو اين مدت يه بار هم نگفته بچه، فقط ميگه سايه. ميگه زنم. ميگه سايه فشارش بالاست. ميگه دکتر گفته اگه فشارش کنترل نشه ممکنه جونش به خطر بيفته. ميگه سايه هيچ کس رو تو اين دنيا نداره. ميگه سايه حواسش به سلامتيش نيست. حواسش به تغذيش نيست.
دستش را توي موهايش فرو مي برد.
-نمي خواستم اينو بگم اما ديروز جلوي مديرعامل و کارکنان کيميا، التماسم کرد. اميرحسين احتشام با اون همه دبدبه و کبکبه التماسم کرد که اگه از جات خبر دارم بهش بگم. اين يعني اوج استيصال مردي مث اميرحسين. يعني اوج درموندگيش.
قلبم درد مي گيرد. اشک در چشمم حلقه مي زند.
-اينا همش حرفه ماکان. تو تمام اين مدت فقط گفته بچه. خودم شنيدم که به مادرم گفت به محض دنيا اومدنش، طلاقم ميده. مي خواد بچه رو ازم بگيره و منو دوباره از خونش بيرون کنه. حتي همون شب آخر، بعد از اين که ازش عذرخواهي کردم و گفتم که چقدر دوستش دارم، سکوت کرد و وقتي ديد دارم ميرم گفت تا وقتي اون بچه تو شکمته نمي توني بري. بهش بگو بچه سالمه، ببين چطوري آروم مي گيره. اصلا بذار من جواب سونو و آزمايشام رو واسش پست مي کنم. مطمئنم دست از سرت برمي داره.
به صندلي تکيه مي دهد.
-تو هنوز اميرو نشناختي. من کاراشو تاييد نمي کنم اما مي فهممش. امير تو رو همه جوره خواست و قبول کرد. درسته؟ طبق گفته خودت فقط و فقط ازت صداقت خواست که تو نداشتي. بعد از اون جريانم، سه تا آدم مريض رو دستش موند. تا حالا باباي اميرو ديدي؟ اميرعلي رو ميگم. برو ببين از اون قدرت و شوکتش چي مونده. شده يه موجود ترحم برانگيز که همه دور و ورياش دعا مي کنن زودتر خدا ازش راضي شه. يعني واسش آرزوي مرگ مي کنن. خب پدرشه. تو وقتي مادرت رو تو حال مرگ ديدي تونستي بي تفاوت باشي؟ با اون همه دلخوري که ازش داشتي؟نتونستي! واسه نجات جونش خودت رو به آب و آتيش زدي. پس به اونم حق بده که تو رو به خاطر اين شرايط پدرش مقصر بدونه. همون جوري که پدر اون خونواده تو رو از هم پاشيد، تو هم خونواده اميرو ازش گرفتي. حداقل تو هنوز مادرت رو داري. حتي اگه انکارش کني، بازم مادرته، اما امير ديگه هيچ کس رو نداره. تنهايي داره يه فشار چند جانبه رو تحمل مي کنه. کاراي شرکت، مادرت و آوا، پدرش، تو و بچت، زندگي و اعصاب به هم ريخته خودش! خب مگه يه آدم چقدر ظرفيت داره؟ عصبانيه دلخوره. هر کاري مي کنه که يه کم از اين بار عصبيش کم شه. مثلا همون قضيه شرکت تو. مگه خودش يا آوا چه احتياجي به اين چيزا دارن؟ مگه باباي آوا کم واسش گذاشته؟ يا مگه امير کم مال و منال داره؟ يه شرکت زپرتي تازه کار به چه دردش مي خورد؟ هيچي! فقط مي خواست يه جوري حرصش رو خالي کنه. يه جوري تو رو تنبيه کنه. همه حرفاشم واسه همينه. وگرنه امير مردي نيست که بتونه يه بچه رو از مادرش جدا کنه. ببين چطور هواي مادر تو رو داره. فکر مي کني خيلي ازش خوشش مياد؟ يا دلش از دستش خون نيست؟ هر چي باشه مادر تو مسبب نابودي زندگي خودش و مادرشه اما ازش حمايت مي کنه؛ به خاطر آوا. نمي خواد بي مادر بزرگ شه. حالا چطور ممکنه همچين چيزي رو واسه بچه خودش بخواد؟
گردنم تحمل سنگيني سرم راندارد. پيشاني ام را به دستم تکيه مي دهم.
-همه مي دونن، خودتم مي دوني، اميرحسين تو رو دوست داره. در حقش نامردي کردي، اونم تلافي کرد اما نه تو مي توني عشقت رو نسبت به اون انکار کني، نه اون مي تونه. يه مرد، اگه زني رو نخواد، اگه دلش گير نباشه، اين جوري در به در و آواره نميشه. اين جوري خودش رو جلوي چشم يه ملت خوار و خفيف نمي کنه. اين جوري داغون نميشه. تو زياده روي کردي اونم همين طور، ولي فکرشم نمي کرد تو رو از دست بده. فکرشم نمي کرد به همه چي پشت پا بزني و بري. سايه اي که اون مي شناخت تا آخرش مي موند و مي جنگيد اما حالا فهميده که تو هر چي باشي بازم زني، و اون توي ضربه زدن به روحيه حساس يه زن زياده روي کرده.
اشک هايم روي ميز مي ريزند؛ تند تند، پشت سر هم. دستش را روي شانه ام حس مي کنم.
-من بهت ايمان دارم. به تواناييت، به قدرتت، به استقامتت و به عقل و شعورت. به همين خاطر هر تصميمي بگيري تا آخرش باهاتم. مي دونم بدون من، امير، يا هر کس ديگه اي زندگيت رو اداره مي کني. مي دونم به هيچ کسي به جز اون خدات احتياج نداري ولي اگه نظر منو، به عنوان يه دوست بخواي، بايد بگم اميرحسين ارزش برگشتن و دوباره جنگيدن رو داره!
دستي را که روي شانه ام گذاشته مي گيرم. سعي مي کنم بر لرزش صدايم مسلط شوم.
-من واقعا متاسفم. از اين که تو رو درگير اين ماجرا کردم خيلي شرمندم. حق تو اين نيست.

romangram.com | @romangram_com