#شاه_شطرنج_پارت_333
با انگشت اشاره هر دو چشمش را مي مالد.
-خودت مي دوني که اگه تا ابد هم طول بکشه من ازت حمايت مي کنم. چون واسه من درست عين خواهرمي. عين مهتاب، اما اينو بايد بدونم که چه تصميمي واسه زندگيت داري؟
آب دهانم را قورت مي دهم.
-ماکان، سوال نپرس. فقط بگو چي شده؟ چرا با امير درگير شدي؟
چند لحظه سکوت مي کند.
-امير از روز اول مي دونست که پيش مني. ماشينمو شناخته بود. همون شب اول وقتي برگشتم خونه، دم در منتظرم بود. همون جا با هم گلاويز شديم. از همون موقع تهديد کرد که شکايت مي کنه. آبروم رو مي بره و هزار تا چيز ديگه. من تا امروز مقاومت کردم چون مي دونستم هر دوتون به اين دوري و فاصله احتياج دارين. مي دونستم اگه برگردي باز همون آشه و همون کاسه. تا حالا چندين بار تعقيبم کرده و من هر بار به يه شکلي دست به سرش کردم. ديروزم اومد کيميا، جلوي همه دست به يقه شديم. هم اون زد هم من. رسما ديوونه شده و من بهش حق مي دم.
باور نمي کنم. باورم نمي شود!
-سايه، امير خيلي داغونه. هر جا که به فکرش مي رسيده رفته. تمام تهران رو زير و رو کرده. من بهش گفتم اون شب مرکز شهر پياده شدي و ديگه ازت خبر ندارم. هر روز ميره ميدون آزادي. نمي دونم دنبال چي مي گرده ولي واقعا به هم ريخته. روز به روزم داره بدتر مي شه چون هيچ وقت فکر نمي کرد تو اون قدر ازش خسته باشي که قيد همه چيزاي مهم زندگيت رو بزني و اين جوري عين يه قطره آب تو زمين فرو بري. نگراني و عذاب وجدان خردش کرده. بايد ببينيش. مطمئنم نمي شناسيش! هر روز ميره شرکتت و اون جا رو به هم مي ريزه. همه رو تهديد مي کنه. اون امير منطقي و خوددار، مثل پلنگ زخمي به همه مي پره.
دستانم را مشت مي کنم. با تمام قدرت ناخنم را توي پوست و گوشتم فرو مي برم.
-گوش کن. در حال حاضر آرامش و سلامتي تو از هر چيزي واسم مهم تره اما نميشه اين جوري ادامه داد. تو الان تو ماه نهمي. نياز به مراقب بيست و چهار ساعته داري. هر لحظه ممکنه دردات شروع شه. به خدا شبا يه دقيقه خواب راحت ندارم. همه فکرم اين جاست. نکنه دزد بياد، نکنه بترسي، نکنه حالت بد شه. درسته، من برادرتم، دوستتم، همکارتم، ولي تو بيشتر از هر کسي به پدر بچت احتياج داري. اون بايد کنارت باشه. اون مي تونه اون جوري که درسته کمک حالت باشه.
فکم قفل کرده. مي خواهد مرا به آن جهنم بازگرداند. مي خواهد اين آرامش نو رسيده را دوباره از من و بچه ام بگيرد.
-راستش رو بخواي از يه طرفم دلم واسه اميرحسين مي سوزه. عين مرغ سرکنده بال بال مي زنه. وقتي خودم رو جاي اون مي ذارم آتيش مي گيرم. زن و بچش از دستش رفتن و هيچ کاري نمي تونه بکنه. واقعا حالش بده. خيلي بيشتر از اون چيزي که فکرش رو بکني.
به زحمتم بين فک بالا و پايينم فاصله مي اندازم.
-اون فقط نگران اين بچه ست.بهش اطمينان بده که سالمه. آروم مي گيره.
romangram.com | @romangram_com