#شاه_شطرنج_پارت_332
سرم را به نشانه تاييد تکان مي دهم اما خوب مي دانم که چقدر بابت اين حس سبکي فوق العاده، به او مديونم.
-باورت نميشه ولي ديشب فکر مي کردم اگه بخوام حتي مي تونم پرواز کنم.
با همان متانت هميشگي اش لبخند مي زند. کمي تو صورتش دقيق مي شوم.
-ماکان، صورتت رو برگردون!
کبودي و خون مردگي غليظي زير گوش سمت راستش به چشم مي خورد. من چطور متوجه نشدم؟
-اين کبودي چيه؟
فنجان را به عقب مي راند. دست هايش را به سينه مي زند و زير لب مي گويد:
-ضرب شست اميرحسينه.
چشمانم تا آخرين درج گشاد مي شوند. اميرحسين و دعوا؟ اميرحسين و کتک کاري؟
-اميرحسين؟!
توي چشمانم خيره مي شود. سياهي چشمانش برق مي زند.
-اين چيز مهمي نيست سايه. من به امير حق مي دم و از دستشم ناراحت نيستم. چيزي که مهمه حرفاييه که مي خوام بهت بزنم. نمي دونم چطوري بگم که اشتباه برداشت نکني.
قلبم تا ابتداي گلويم بالا مي آيد.
-بگو چي شده. فقط بگو.
romangram.com | @romangram_com