#شاه_شطرنج_پارت_331

-نترس پسرم. ديگه نترس. خدا اومد. ديگه نمي ذاريم بره. حالا که برگشته، هيچ قدرتي نمي تونه اذيتمون کنه. راحت بخواب. از اين به بعد من و خدا، با همديگه، مواظبتيم!
سنگيني و کرختي دست و پايم وادارم مي کند چشم باز کنم. نوري که اتاق را روشن کرده، خبر از آمدن يک صبح ديگر مي دهد. پتويي که رويم انداخته شده کنار مي زنم و از اتاق بيرون مي روم. خانه در سکوت کامل فرو رفته. دست و رويم را مي شويم و در حالي که کمرم را مي مالم به آشپزخانه مي روم. از ديدن ماکان که پشت ميز نشسته و چشم به فنجان خالي مقابلش دوخته تعجب مي کنم.
-فکر کردم رفتي.
مشخص است که در اين عالم نبوده. اين را از تکان خوردن ناگهاني اش مي فهمم. لبخند بي رمقي مي زند و مي گويد:
-ببخشيد که شب رو اين جا موندم. ترسيدم زيادي جوگير شي و يه کاري دست خودت بدي. دلم به رفتن راضي نشد.
براي خودم چاي مي ريزم و مي نشينم.
-اي بابا! تو هنوز منو نشناختي؟ من جون سخت تر از اين حرفام.
هر وقت ديگر بود با خنده و شوخي جوابم را مي داد اما اين بار فقط بيشتر در خودش فرو مي رود.
-ماکان؟
بدون اين که سر بلند کند مي گويد:
-بله؟
-نمي دونم چطوري ازت تشکر کنم. شايد يه روز بتونم اين همه محبتي رو که طي اين مدت بهم کردي جبران کنم اما کار ديشبت غيرقابل جبرانه.
لبخندش کمي جان مي گيرد.
-من فقط وسوست کردم. همين! خودت خواستي که برگردي. اگه زمينه بازگشت تو وجودت نبود، خود خدا هم نمي تونست برت گردونه.

romangram.com | @romangram_com