#شاه_شطرنج_پارت_330
-چي شد خدا؟ کي به دوستيمون حسودي کرد؟ کي چشممون زد؟ آخه چي شد که قهر کرديم؟ يهو به خودم اومدم ديدم گمت کردم. ديدم نيستي. ديدم رفتي. سرگردون شدم. همه چيمو از دست دادم. تو که نبودي، هيچي نبود. تو که رفتي، همه رفتن. همه بهم پشت کردن. آخه چي شد؟ من که به جز تو اميدي نداشتم. چي شد که ولت کردم؟
بغضم را قورت مي دهم.
-مي دوني، خيلي بده يکي بشه همه دنيات، بشه همه کست، بعد درست تو همون وقتي که بهش احتياج داري حس کني که نيست. حس کني که تنهات گذاشته. دلت مي شکنه. قلبت مي گيره. آرزوهات به باد ميره. هميشه حس مي کردم به يه کوه تکيه دارم؛ به خدا، ولي تو يه لحظه، خالي شدم. تنها شدم. تهي شدم. چون فکر مي کردم دوستم نداشتي. فکر مي کردم عشقمون يه طرفه ست. فکر مي کردم هيچ وقت به حرفام گوش ندادي و صدامو نشنيدي!
بغضم مي ترکد.
-باهات قهر کردم چون دلخور بودم. تنها بودم. باهات قهر کردم ولي هر روز بيشتر دلم واست تنگ مي شد. دلم مي خواست فراموشت کنم. خيلي هم سعي کردم اما نشد. تو نذاشتي. من ازت بريدم اما تو نبريدي. هر جا به يه شکلي بودنت رو داد زدي. يادآوري کردي. من داد زدم، تو خنديدي. من کفر گفتم، تو نوازش کردي. من عقب رفتم، تو جلو اومدي. فکر نکن حاليم نيست؛ حاليمه. فکر نکن نمي فهميدم؛ مي فهميدم. فکر نکن صبوري کردنت رو، مدارا کردنت، چشم پوشي کردنت رو نمي ديدم؛ مي ديدم. فکر نکن اون وقتايي که دستمو مي گرفتي و از منجلاب بيرونم مي کشيدي رو درک نمي کردم؛ مي کردم. فقط خودمو به حماقت مي زدم. چون نمي خواستم قبول کنم که تو خدايي. که مثل من کم تحمل و زودرنج نيستي. نمي خواستم قبول کنم که تو از هيچ کس رو بر نمي گردوني. لج کرده بودم. با تو، با خدا، با خدام، لج کردم و گند زدم به زندگيم. گند زدم به زندگيمو همشو انداختم گردن تو.
صدايم بالا مي رود.
-ولي ديگه نمي تونم. دارم ديوونه مي شم. منو تو آتيش بسوزون ولي باهام حرف بزن. من ديگه طاقت دوريت رو ندارم. من بدون تو نمي تونم سرپا بمونم. آخه واسه کي درددل کنم که از تو محرم تر باشه؟ از کي بخوام تنهام نذاره که از تو با معرفت تر باشه؟ از کي بخوام به دادم برسه که از تو قدرتمندتر باشه؟ من چطور بدون تو دووم ميارم نميارم. ببين، نميارم!
آسمان ستاره باران شده؛ پر از شهاب، پر از قشنگي.
-من غلط کنم رو حرف تو حرف بزنم. من کيم که به تو اعتراض کنم؟ به چه جراتي از تو ببُرم؟ از تو ببُرم به کي پناه ببرم؟خودت که مي دوني که من چقدر به تو وابستم. حماقت کردم. بچگي کردم. غلط کردم. منو ببخش!
صدايم ميان هق هق گريه هايم گم مي شود.
-ببخش خدا. عمق دلتنگيم رو ببين. نذار بيشتر از اين بسوزم. بذار برگردم پيشت. بذار دوباره حست کنم. بيا آشتي کنيم خدا. دلم واست يه ذره شده خدا.
آسمان شب، روشن تر از تمام روزهاي اين چند سالم است. شايد توهم است. شايد خيال است اما من مي بينم. با همين چشمان خيس و باراني خودم مي بينم که توي آسمان مي نويسند:
« تنها خداست که خود توبه پذير مهربان است! »
در اوج اشک مي خندم. با تمام وجود مي خندم. آرام مي گيرم و کنار سجاده دراز مي کشم. پسرم بي حرکت شده. او هم از اين همه عظمت رو به رويش متحير مانده و به احترامش سکوت کرده. اشکم از گوشه چشمم مي چکد. نوازشش مي کنم و مي گويم:
romangram.com | @romangram_com