#شاه_شطرنج_پارت_329

-الله!
قلبم براي لحظه اي مي ايستد. حس خوبي بود. تکرارش مي کنم، اين بار کمي بلندتر. باز مي گويم. دوباره و دوباره. خاطرات خوش قديمي، هجوم مي آورند. خاطرات روزهاي با خدا بودن. زمزمه مي کنم:
-سلام!
تسبيح را مشت مي کنم.
-منم خدا، سايه!
با پشت دست، اشکم را پاک مي کنم.
-يادت مياد؟
لبم را با تمام قدرت گاز مي گيرم.
-دلم خيلي واست تنگ شده!
به همان هلال باريک خيره مي شوم. حتي يک تکه ابر هم توي آسمان نيست! دلم داغ دارد؛ خيلي!
-نيومدم ازت بخوام منو ببخشي. درخواستي ندارم. حاجتي ندارم. فقط اومدم همينو بگم؛ دلم خيلي تنگ شده!
ماه روشن و خاموش مي شود.
-واسه اون شبايي که با هم حرف مي زديم، واسه اون لحظاتي که با هم گذرونديم، واسه اين که تو بگي من گوش بدم، من بگم و تو بشنوي، واسه اين که من گريه کنم و تو اشکامو پاک کني، واسه اون وقتايي که دلم از همه بگيره و تو بگي که "آيا خدا براي بنده اش کافي نيست؟" و با همين يه جملت منو از دنيا بي نياز کني، دلم واسه اون خلوتاي دو نفره، واسه اون جلسات خصوصيمون، همونايي که بدون قرار قبلي برگزار مي شد و تو با روي باز منو مي پذيرفتي، تنگ شده. دلم تنگ شده.
چشمانم مي سوزند.

romangram.com | @romangram_com