#شاه_شطرنج_پارت_328
-پاشو ديگه. سختش نکن.
من و من مي کنم. نمي شود. نمي توانم! به سمتم مي چرخد.
-نگو که دلت تنگ نشده. نگو که واسه يه لحظه حرف زدن باهاش پرپر نمي زني. نگو که کلي حرف نگفته تو دلت نمونده. نگو؛ چون من نگاه حسرت بارت رو به اين سجاده مي بينم. فقط کافيه بري وضو بگيري و برگردي. همين! باقيش با من.
زير لب مي گويم:
-نميشه، با من قهره.
لبخند مي زند. لبخندش سبز است.
-تو وضو بگير، من بهت ثابت مي کنم که قهر نيست. پاشو.
نگاهش مي کنم. آن قدر به او اعتماد دارم که بدانم وقتي مي گويد مي شود، مي شود!
با وسواس وضو مي گيرم. هي نم آب را با حوله پاک مي کنم و باز وضو مي گيرم. پاکي آب، حالا که بعد از مدت ها مي خواهم با او حرف بزنم، استرسم را کمتر مي کند. چادر ندارم. مانتوي تميزي به رنگ آبي آسمان مي پوشم و شال سفيدي بر سرم مي اندازم و به سمت ماکان باز مي گردم. کنارش مي نشينم و منتظر مي مانم. با لبخند، همان لبخند سبز نگاهم مي کند و مي گويد:
-بيا. اين جانماز من، همون که اين قدر دوسش داري. اينم پنجره و آسمون. من ميرم. امشب فقط تويي و خدا. ببينم چه مي کني!
مبهوت به رفتنش نگاه مي کنم. قبل از خروج صدايش توي سرم پژواک مي شود.
-ديگه بسه سايه. ببين، منتظرته. خيلي وقته که منتظرته.
چشم از در مي گيرم. هول و شتاب زده، شالم را مرتب مي کنم. چون مي دانم به حرمت وجود ماکان، خدا هنوز توي اين اتاق است! جا به جا مي شوم و رو به روي سجاده مي نشينم! مهر را برمي دارم و بو مي کنم. بايد حرف بزنم. قبل از اين که برود، بايد حرف بزنم اما چرا اين زبان لعنتي نمي چرخد؟
سرم را بلند مي کنم و به آسمان خيره مي شوم. آسمانِ امشب، ابر ندارد. ستاره هم ندارد. فقط يک نيمه زيبايي از هلال ماه را در خود جاي داده! تسبيح شبرنگ را بر مي دارم. همان که ماکان با آن الله الله مي گويد! دانه اول را مي اندازم و آرام مي گويم:
romangram.com | @romangram_com