#شاه_شطرنج_پارت_327


****


ويلاي کوچک ماکان، در حد فاصل جاده چالوس و کرج، بزرگترين آرامشي است که بعد از مدت ها به دست آورده ام. امروز درست دو ماه است که از عالم و آدم بريده ام و همراه پسرم، در محيطي بدون تنش و دغدغه زندگي مي کنم. شبي نيست که ماکان به ما سر نزند. روزي نيست که چندين و چند بار تماس نگيرد. هر دو هفته يک بار وادارم مي کند براي انجام معاينه و سونوگرافي به کرج بروم. خودش هم مي آيد؛ پا به پايم، قدم به قدم، مطب به مطب. با وسواس برايم دارو مي گيرد. برايم لباس مي خرد؛ براي خودم و پسرم. اتاقي را پر از اسباب بازي و عروسک و ماشين کرده. هر بار که به خانه مي آيد هر دو دستش پر است از وسايل متفرقه اي که به عشق پسر من مي خرد. برايم غذا مي پزد و با ادا و اطوارهايش لبم را غرق خنده مي کند. هر شب فيلم تازه اي برايم مي آورد که طي روز سرگرم باشم و احساس دلتنگي نکنم. مي بينم که وقت آمدن و وقت رفتنش بارها و بارها دوربين هاي امنيتي و دزدگيرها را چک مي کند اما هر بار که مي خواهد از من جدا شود نگران تر از بار پيش است. سگ آموزش ديده گرفته. ديوارها را نرده کشي کرده اما از دلش خبر دارم؛ آرام ندارد. گاهي با هم توي حياط کوچک اما سبز و پردرخت ويلا قدم مي زنيم. از همه چيز برايم حرف مي زند؛ به جز تهران و آدم هايش. از آن ها هيچ نمي گويد. من هم با وجود اشتياق بي حدم نمي پرسم. فقط مي دانم تمام نيرويش را براي چرخاندن شرکت من به کار گرفته و باز هم مي دانم که اين مسئوليت در کنار کارهاي کيميا چقدر سنگين و طاقت فرساست. ماه به ماه سود شرکت را، به حسابم مي ريزد و من آن قدر حسابدان هستم که بدانم اين مبلغ چيزي فراتر از درآمد اين شرکت نوپاست. ماکان خوب است؛ فراتر از خوب. از آن هايي که نسلشان منقرض شده. از آن هايي که ديگر نمي بيني. از آن دسته مردهايي که توي افسانه ها آمده. گاهي حس مي کنم سامان زنده شده و در قالب ماکان به زندگي ام برگشته. آن قدر که نجيب است اين مرد، آن قدر که حد و حدود و حرمت مي شناسد. آن قدر که بي هيچ نسبتي، برادروار کمر به حمايتم بسته و جاي خالي تمام نداشته هايم را پر کرده. مگر راحت است هر روز و هر شب اين مسير طولاني را طي کردن؟ آن هم براي زني که هيچ نسبتي با تو ندارد. بعضي شب ها، در فاصله اي که من به آشپزخانه يا اتاق مي روم، روي مبل خوابش مي برد و چقدر در آن لحظه چهره معصومش دوست داشتني تر مي شود. به خاطر آرامش وجود او، من و پسرم هم آراميم. مدت هاست که از فشار خون بالا و دردهاي خطرناک خبري نيست. حرکات پسرم طبيعي و منطقي است و اگر دردي دارم کاملا روتين و پيش بيني شده است. بعد از سال ها نفس هاي راحت و فارغ از عذاب به زندگي ام برگشته و من اين را مديون ماکانم. فرشته اي که مي دانم از کجا و از طرف کي نازل شده و هر لحظه او را بابت اين نعمتش شکر مي گويم.
اما امشب ماکان متفاوت است. چهره هميشه ملايمش درهم و گرفته است. حواسش نيست. نه به من، نه حرف هايم. آن قدر مي شناسمش که بدانم چيزي بزرگ تر از درگيري هاي روزانه فکرش را مشغول کرده. برايش شام مي کشم. کمي مي خورد اما زود عقب مي کشد و آهسته مي گويد:
-ميشه ازت خواهش کنم جانمازم رو بدي؟
اين درخواستي است که هر شب مي کند. مي دانم به نماز اول وقت مقيد است اما طي اين مدت هميشه تا رسيدن به خانه من صبر کرده و با وجود اين که جاي سجاده اش را خوب بلد است، هميشه از من مي خواهد که برايش بياورم و من قحطي زده ي دور از آب، با حسرت، با لذت، جانماز را برايش پهن مي کنم. روي پرزهاي نرمش دست مي کشم و گاهي که خيلي دلم تنگ مي شود، مهر را بو مي کنم. بوي خاکش را فرو مي دهم و م*س*ت مي شوم. بعضي وقت ها، جايي که در تيررس نگاهش نباشم مي نشينم و به نماز خواندنش نگاه مي کنم. صداي مردانه اش، تداعي کننده پدرم است. برادرم است. ماکان از آن هاست که نماز را براي خودش مي خواند. براي دل خودش. سخت نمي گيرد. قاعده و قوانين دست و پا گير، آن طور که پويا درگيرش بود، درست نمي کند. خدا را تازيانه به دست و آماده انتقام گيري و تنبيه کردن نمي بيند. خداي ماکان مهربان است. مي بخشد. بارها و بارها مي بخشد. تا ابد مي بخشد. هر گ*ن*ا*هي را مي بخشد. خداي ماکان ترسناک نيست. خشمگين نيست. قشنگ است. آخرت ماکان، جهنم ندارد. سراسر بهشت است. خداي ماکان، همان خداي من است. همان که فقط مال من بود. انگار حالا خداي او شده و من چقدر حسادت مي کنم؛ چقدر!
-دستت درد نکنه!
دست از نوازش پرزها برمي دارم و به سختي از جا بلند مي شوم. بزرگي شکمم تحرک را برايم سخت کرده.
-خواهش مي کنم. پيشاپيش قبول باشه.
لبخند مي زند و قامت مي بندد. کمي دورتر مي نشينم و با انگشتانم بازي مي کنم. چقدر راحت با خدا ارتباط مي گيرد. چقدر اين حال غريبش غبطه خوردن دارد!
-کاري نداره. پاشو وضو بگير.
جا مي خورم. رو به قبله، با شانه هاي فرو افتاده نشسته.

romangram.com | @romangram_com