#شاه_شطرنج_پارت_326

پاهايم قدرت ندارند اما مجبورشان مي کنم به رفتن و نماندن. مادرم ناله مي کند:
-سايه نرو. تو که جايي رو نداري.
به سمتش مي چرخم و مي گويم:
-اينم از صدقه سري شماست. حتي خونواده پدريم هم به خاطر گ*ن*ا*ه تو منو مجازات کردن و از خودشون روندن. هيچ کس سايه رو نمي ديد. تو اين همه سال من سايه نبودم. مي دوني چي صدام مي زدن؟ دخترِ منير! من فقط دختر تو بودم و چون دختر تو بودم پس به آتيش تو سوزوندنم!
سرش را پايين مي اندازد.
-اما من بخشيدمت. اگه بخشش من باعث ميشه حالت خوب شه و بيشتر به آوا برسي، مي بخشمت. فقط نذار آوا هم مثل من بشه. يه کاري کن که برادرش بهش افتخار کنه. نذار اونم مثل من باعث سرافکندگي امير شه! به خاطر آوا، مي بخشمت. به خاطر آوا، خودت رو ببخش!
براي آخرين بار به امير نگاه مي کنم. از چشمانش هيچي نمي خوانم. نگاهش را از من مي گيرد. نگاهم را نمي گيرم و با خودم فکر مي کنم که من، تمام تلاشم را، آخرين تلاشم را، کردم!
درست لحظه اي که مي خواهم پايم را از در بيرون بگذارم صدايش را مي شنوم.
-تو هيچ جا نمي ري! نه تا وقتي که اون بچه تو شکمته.
قلبم خراشيده مي شود. چيزي بيشتر از خراش؛ تکه پاره مي شود. دلم مي خواهد خودم را به همراه اين بچه از بالاي همين برج به پايين پرتاب کنم! بعد از اين همه حرف، بعد از اين همه اعتراف، بعد از اين همه شکستن خودم و غرورم ... نه! محال است به خاطر اين بچه بمانم. چون من از اين فشار بريده ام. بريده ام.
چشمم را محکم روي هم مي فشارم و تصميم آخرم را مي گيرم. در را کامل باز مي کنم و چشم به آسانسور مي دوزم. هنوز در همين طبقه است. سريع به سمتش مي دوم و قبل از اين که دست امير به من برسد دکمه را مي زنم. توي لابي هم مي دوم. با اشک و بغض مي دوم. خودم را توي ماشين ماکان مي اندازم و بريده بريده مي گويم:
-برو. برو داره دنبالم مياد!
پايش را روي گاز مي گذارد. مي چرخم و از پشت پرده اشک امير را مي بينم که دستانش را روي زانوهايش گذاشته و به مسير ما چشم دوخته. از همين فاصله هم نفس نفس زدن هايش را مي بينم. تمام هشت طبقه را از پله ها آمده!


romangram.com | @romangram_com