#شاه_شطرنج_پارت_325

چشمش را مي بندد.
-مي بخشمت چون ديگه چيزي واسم نمونده که بخواي ازم بگيري!
ساکم را بر مي دارم و اين بار مقابل اميرحسين مي ايستم. ساک را زمين مي گذارم و م*س*تقيم نگاهش مي کنم. مبهوت و حيران نگاهم مي کند. نفس عميقي مي کشم.
-اگه با عذرخواهي کردن من قلبت آروم مي گيره، من از ته دلم معذرت مي خوام. هزار دفعه عذر مي خوام. قبلا هم خواستم. همون روزي که از خونه بيرونم کردي. الانم مي گم. ببخش اگه ناخواسته تو اين بازي داخل شدي و صدمه ديدي. ببخش اگه دلت شکست يا غرورت جريحه دار شد. ببخش اگه باعث شدم زندگيت خراب شه. واقعا متاسفم. از صميم قلب، هزاران بار؛ ولي مي دوني چيه؟ مشکل من و تو اين نيست. مشکل اينه که من اگه روزي صد بارم بگم غلط کردم، تو باور نمي کني. نه اين که نخواي، نمي توني. مشکل اينه که اگه من دوست داشتن رو بلد نيستم، تو هم اعتماد کردن رو بلد نيستي! شايدم حق داري. شايد حق با توئه. من لايق اعتمادت نيستم. لايق اين که زنت باشم نيستم. لايق اين که تو اين خونه باشم نيستم. چون تو اين دنيا، هر کسي مي تونه بد باشه، مي تونه دلخور باشه، مي تونه زخم خورده باشه، مي تونه دنبال انتقام گرفتن از کسايي که اذيتش کردن باشه، به جز من! تو به همه حق مي دي، به همه فرصت مي دي، روي هر نوع اشتباهي، رو اشتباه هر کسي، سرپوش مي ذاري به جز من! منو درک نمي کني، نمي فهمي، چون هيچ وقت تو شرايطي مثل من نبودي و زندگي نکردي. انتظار زياديه که بتوني بفهمي من چي کشيدم اما اين که يه ذره خودت رو جاي من بذاري، توقع زيادي نبود!
لبم را گاز مي گيرم.
-ولي باور کن من که هيچي، عزراييلم مي تونه عاشق بشه. درسته من خيلي بدم، درسته خيلي بي احساس و بي عاطفم، درسته که هيچ بويي از انسانيت نبردم ولي تو رو دوست داشتم. خيلي بيشتر از اون چيزي که فکرش رو بکني.
زير لب مي گويد:
-منظورت از اين حرفا چيه سايه؟ مي خواي چي کار کني؟
سرم را تکان مي دهم.
-هيچي. فقط اگه مي توني باور کن به جز اون اوايل من هيچ منظور بدي در مورد تو نداشتم. چطور مي تونستم بازيت بدم وقتي نفسم واست مي رفت؟ چطور مي تونستم ناراحتت کنم در شرايطي که تنها لحظات آروم زندگيم وقتي بود که تو کنارم بودي؟
قدمي عقب مي روم. دستانم را از هم باز مي کنم.
-ببين امير، بازي تموم شده. من بردم. به اون چيزي که مي خواستم رسيدم. طبق محاسباتت من ديگه نبايد به تو احتياجي داشته باشم. ديگه نيازي به فيلم بازي کردن ندارم ولي هنوزم ميگم دوست دارم. دوست داشتم. عشقم بازي نبود. احساسم حقيقي بود.
چند لحظه توي چشمانش نگاه مي کنم. دستانم دو طرف بدنم رها مي شوند. ساکم را بر مي دارم.
-اما تو باور نمي کني. ببين، باور نمي کني. اي کاش از بين اون همه خصلتاي مثبت و منفي انگليسيا، واقع بين بودنشون رو به ارث مي بردي. اي کاش!

romangram.com | @romangram_com