#شاه_شطرنج_پارت_324
بازويم را بيرون مي کشم و به اتاق مي روم. لپ تاپم، مدارک شناسايي و کمي لباس و وسايل شخصي تنها چيزي است که از آن خانه مي برم. آرام در اتاق آوا را باز مي کنم. خوابيده، مثل فرشته ها. دلم، بيشتر از اين نمي تواند فشرده شود! شوري اشک را توي دهانم حس مي کنم. پاهايم قدرت جلو رفتن ندارند. از همان دور زمزمه مي کنم:
-مواظب خودت باش خواهري!
کيفم را باز مي کنم و چاقوي ضامن دار کوچک را بيرون مي آورم و توي مشتم مخفي مي کنم و به هال مي روم. هر دو روي مبل نشسته اند. هر دو سرشان را ميان دستانشان گرفته اند. هر دو با شنيدن صداي قدم هاي من، سر بلند مي کنند. هر دو با ديدن ساک توي دستم از جا مي پرند. صداي مادرم را اول مي شنوم.
-کجا مي خواي بري؟
احساس مي کنم وقتش شده. ساک را زمين مي گذارم و مقابلش مي ايستم. يک بار ديگر تمام زواياي صورتش را بررسي مي کنم. در چشمانش التماس و نگراني موج مي زند.
-کجا مي خواي بري دخترم؟
نفسم را با قدرت بيرون مي دهم.
-بخشيدمت!
چشم هايش گرد مي شوند.
-زندگيم رو ازم گرفتي ولي بخشيدمت!
دستش را دراز مي کند؛ از سر درماندگي.
-مي بخشمت!
دستش را روي دهانش مي گذارد. هجوم اشک به چشمانش، با اين وسعت، غير قابل باور است!
-مي بخشمت چون ديگه چيزي واسه کينه ورزي نمونده!
romangram.com | @romangram_com