#شاه_شطرنج_پارت_323

-هـــه! اميرحسين جنتلمن تر از اين حرفاست که بخواد به کسي آسيب بزنه.
در را باز مي کنم. دستم را رها نمي کند. به سمتش مي چرخم و توي چشمانش خيره مي شوم.
-چرا اين قدر نگراني؟ من حتي اگه باخته باشم، بازم شاهم! هنوزم مي تونم رو پاهام بايستم.
از ماشين پايين مي پرم. او که لرزش زانوانم را نمي بيند.
-ببين. هنوز سرپام!
همين يک جمله، آرامش را به صورتش برمي گرداند. کليد مي اندازم و وارد خانه مي شوم. اميرحسين و مادرم توي هال ايستاده اند. يکي قدم مي زند، يکي به ديوار تکيه داده. هر دو در يک زمان به سمتم هجوم مي آورند. صداي امير از خشم مي لرزد.
-معلوم هست کجايي؟
اما من آرامم. مادرم با گريه مي گويد:
-خدا رو شکر. مردم از نگراني ماماني!
ماماني؟ هــــه!
از کنارشان مي گذرم. بازويم با خشونت کشيده مي شود. تعادلم را از دست مي دهم و توي آ*غ*و*شش مي افتم. چقدر براي بازگشت به اين آ*غ*و*ش حسرت خوردم؛ چقدر! سريع خودم را جمع و جور مي کنم و توي چشمانش خيره مي شوم. پاهايم هنوز مي لرزند اما مطمئنم که مردمکم ثابت و مقتدر است.
رگ هاي روي فکش بيرون زده است. از ميان دندان هاي کليد شده اش مي غرد:
-بعضي وقتا دلم مي خواد تا اون جايي که مي خوري بزنمت.
مي خندم. مرا از درد جسماني مي ترساند. اي خدا! اين ها کجاي کارند؟

romangram.com | @romangram_com