#شاه_شطرنج_پارت_322
-ماکان، هيچي نگو. من نه نصيحت مي خوام، نه همدردي، نه دلداري. از اين که به چشم يه مرغي که تخم طلا مي ذاره بهم نگاه بشه، متنفرم. نمي خوام کسي که مي خواد سر به تنم نباشه، به خاطر بچه اي که بيشتر از اون مال منه، بهم محبت قلابي کنه.
يقه پيراهنش را چنگ مي زنم. خيلي وقت است که التماس کردن را فراموش کرده ام!
-تو رو خدا ماکان. التماست مي کنم. منو از اميرحسين دور کن. اگه فقط يه بار ديگه بخواد با ترحم ب*غ*لم کنه، يا به خاطر سالم به دنيا اومدن اين بچه بهم محبت کنه، مي ميرم. من طاقت اين همه حقارت رو ندارم. من عادت ندارم اين جوري زندگي کنم. يه عمره که با سيلي صورتم رو سرخ نگه داشتم اما از کسي گدايي محبت نکردم. نجاتم بده ماکان. تو رو به اون خدايي که مي پرستي منو از اين آدما دور کن. دارم دق مي کنم. دارم مي ميرم.
پلکش سنگين مي شود و فرو مي افتد. سرم سنگين مي شود و پيشاني ام به سينه اش مي چسبد.
-باشه. اگه رفتن و فرار کردن آرومت مي کنه، مشکلت رو حل مي کنه، مي برمت.
دلم فشرده مي شود. فشرده که بود، فشرده تر مي شود. مي خواهم آه بکشم اما از شدت گريه نفسم منقطع بيرون مي آيد. مثل بچه اي که ساعت هاست گريه کرده.
سمت چپ صورتم را به صندلي مي چسبانم و به آسمان نگاه مي کنم. آسمان ابري، آسمان بي ستاره.
از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نيست
سخت کار ما بُوَد کز ما خدا برگشته است!
مردد و نگران مقابل خانه ترمز مي کند. مي خواهم پياده شوم. دستم را مي گيرد. توي چشمان صادق و پاکش نگاه مي کنم. لبخند زدن سخت است اما به خاطر اطمينان او مي خندم.
-نترس ماکان. وسايلم رو برمي دارم و ميام.
دستش يخ کرده.
-مي ترسم اذيتت کنن. مي خواي منم بيام؟
پوزخند زدن، هنوز هم راحت است.
romangram.com | @romangram_com