#شاه_شطرنج_پارت_321

-من! مشکل منم که انگار يه وزنه اضافيم رو دوش همه!
دستش از روي شانه ام مي افتد.
-دارم نگران مي شم. بگو چي شده؟
با هر نفسي که مي کشم، درد است که موج مي زند. سرم را به پشتي صندلي تکيه مي دهم و مي گويم:
-يه جايي رو سراغ نداري که هيچ انساني دور و برش نباشه؟ يا حداقل يه جايي که دست هيچکي بهم نرسه؟
اين بار خم مي شود و بازوي سمت راستم را مي گيرد و با يک حرکت مرا به طرف خودش مي چرخاند.
-که چي بشه؟ که چي کار کني؟
زنگ موبايل، حتي يک لحظه هم قطع نمي شود. به چشمانش نگاه نمي کنم. اين سياهي غليظ را دوست ندارم.
-من خسته شدم ماکان. ديگه نمي تونم. ديگه نمي کشم. ديگه نمي خوام واسه اين زندگي بجنگم. نمي خوام قوي باشم. مي خوام منم مثل هر زن ديگه اي کم بيارم. مث هر زن ديگه اي بگم نمي تونم. بگم خسته شدم. بگم در توانم نيست. بگم زنم. کم طاقتم. جسمم ضعيفه. روحم حساسه. اين همه خشونت مال من نيست. تحمل اين همه غم، کار من نيست. مي خوام اين رنج رو تموم کنم. ديگه نمي خوام بمونم. مي خوام برم؛ خودم و بچم. جايي که دست اميرحسين بهمون نرسه. جايي که خبري از نگاه هاي پر از شک و خصمانش نباشه. جايي که انتظار نداشته باشم درکم کنن و از اين همه بي انصافي زجر نکشم. همچين جايي رو سراغ داري؟
زنگ موبايل روي نورون هاي عصبي ام خش مي اندازد. دلم مي خواهد پرتش کنم.
-اين حرفا از تو خيلي بعيده سايه. خودتي؟
سرم را مي چرخانم و به همان گوشه خلوت خيره مي شوم.
-خودم يعني کي؟ من ديگه هيچي از خودم يادم نمياد. فقط مي خوام برم. يه جايي که اميرحسين پيدام نکنه. مي خوام راحتش کنم. از بار اين مسئوليتي که اين جوري شونه هاش رو خم کرده. مي توني کمکم کني يا نه؟
او مي گويد: « سايه! » من داد مي زنم: « ماکان! »

romangram.com | @romangram_com