#شاه_شطرنج_پارت_320
-من خيلي بدم؟
مکث مي کند. نکن! نکن! من از سکوت متنفرم!
-هر جا هستي همون جا بمون. الان ميام دنبالت.
مي آيد. درست نيم ساعت بعد توي ماشينش نشسته ام؛ گنگ و خسته. گوشه خلوتي گير مي آورد و پارک مي کند. دستش را روي شانه ام مي گذارد.
-چه بلايي به سرت اومده؟ چرا اين جوري قرمز شدي؟
از گداختگي درونم که خبر ندارد. نگاهش مي کنم.
-من خيلي بدم؟ غير قابل تحملم؟ تو که دوستمي، همکارمي، از ديدنم اذيت مي شي؟ بودنم عذابت مي ده؟
چقدر چشمانش سياه است؛ به اندازه روزگار من.
-با اميرحسين حرفت شده؟
نگاهم را به آسمان مي دوزم. چقدر ابري و گرفته است. انگار هنوز هم زم*س*تان است.
-مشکل اميرحسين نيست.
شانه ام را فشار مي دهد.
-پس چيه؟
زمزمه مي کنم.
romangram.com | @romangram_com