#شاه_شطرنج_پارت_319
-معني تنها بودن رو نمي فهمي؟
جا مي خورد و عقب مي رود. من که که خيلي وقت پيش جا خورده ام، اما من هم مي روم.
خيابان هنوز شلوغ است. ساعت نه شب براي اين وقت سال خيلي هم دير نيست. دستم را توي جيبم مي کنم و قدم مي زنم. مثل تمام سال هايي که در تنهايي گذشته. گلويم درد مي کند؛ خيلي زياد. با دست مي مالمش. انگار داغ شده. ورم هم دارد. گوشي توي جيبم مي لرزد. به صفحه اش نگاه مي کنم. ماکان است. جواب مي دهم و درست همان موقع که الو مي گويم، منشا درد را مي فهمم. بغض کرده ام. تمام اين مدت بغض داشته ام و ندانستم.
ماکان شاد و شنگول است. چرا نباشد؟
-کجايي خانوم خانوما؟ خونه نيستي؟
اين که ماکان بفهمد من گريه مي کنم، دردي را دوا مي کند؟
-نه، اومدم بيرون قدم بزنم.
خنده از کلامش مي رود.
-خوبي؟ چرا اين قدر صدات گرفته؟
معلوم است. به خاطر خوب نبودن صدايم گرفته.
-ماکان؟
آرام مي گويد:
-جانم سايه؟ چي شده؟
مگر اين آب دهان فرو مي رود؟ مگر اين گلوي ملتهب مي گذارد؟
romangram.com | @romangram_com