#شاه_شطرنج_پارت_316

-خوبم. فقط خستم.
سرش را تکان مي دهد.
-باشه، يه کم دراز بکش. موقع شام صدات مي زنم.
پيراهنم را مي پوشم و مي خوابم. خواب که نه، فکر مي کنم. فکر مي کنم. فکر مي کنم تا حدي که مغزم به مرز تلاشي مي رسد. آن قدر در تخت غلت مي خورم که کمرم درد مي گيرد. کلافه و عصبي برمي خيزم. موهاي آشفته ام را مرتب مي کنم و از اتاق بيرون مي زنم اما با شنيدن صداي آرام و نجواگونه امير متوقف مي شوم.
-طلاقش مي دم؛ در اولين فرصت ممکن!
همان جا توي راهرو، پشت ستون سنگي مي نشينم. صداي مادرم را مي شنوم.
-سايه تو رو دوست داره؛ خيلي زياد. من اينو از طرز نگاهش مي فهم.
پوزخند اميرحسين را نمي بينم اما مي شنوم. حس مي کنم.
-اون هيچ کسو دوست نداره. اصلا دوست داشتنو بلد نيست. تو اين مدت له له زدم واسه اين که يه بار حال آوا رو بپرسه. يا يه کنجکاوي کوچيک نسبت به شما و بابام نشون بده اما همه اينا که سهله؛ اون حتي يه بار، فقط يه بار، واسه دلخوشيم، حال خودمو هم نپرسيد. خيلي راحت از آدما رد ميشه. از جونشون، آبروشون، احساسشون! هيچ جوره نمي فهممش. دنيامون متفاوته. به نظر من پدر و مادر هر چقدر بد، بازم پدر و مادرن و حرمتشون واجبه. يا خواهر و برادر هر چند ناتني، بازم عزيزن؛ اما سايه؛ گاهي احساس مي کنم حتي بچه خودش رو هم دوست نداره. دکتر ميگه شرايطت بحرانيه. ممکنه از دستش بدي ولي اون باز ميگه کار، شرکت. فقط واسه اين که نمي خواد بازنده باشه. نمي خواد جلو من يا هر کس ديگه اي کم بياره. حالا قيمتش هر چي مي خواد باشه. من دلم از سايه سياهه. انتظار داشتم تو اين مدت يه قدمي واسه زندگيمون برداره. يه بار درست و حسابي عذرخواهي کنه اما اون سر تنها چيزي که خيلي راحت کوتاه اومد، جدا شدن و رفتن از پيش من بود. سر اين که بچه پيش کي باشه هم همين طور. کدوم مادري اين قدر راحت از بچش مي گذره؟
چند لحظه سکوت مي کند.
-سايه عاطفه نداره. محبت نداره. من نمي خوام رو آينده بچم ريسک کنم. نمي تونم اجازه بدم با اون بزرگ شه. الانم فقط مي خوام سالم به دنيا بيارش. نمي خوام به خاطر استرس و فشار کاري و روحي، يه آواي ديگه متولد شه. واسه همينم ازتون مي خوام سر به سرش نذارين. اجازه ندين آرامشش به هم بخوره. اون بچه واسه من خيلي مهمه. نمي خوام اتفاقي واسش بيفته. از سايه دور بمونين يا اگه فکر مي کنين اين طوري سخته، مي برمتون يه جاي ديگه. يه پرستار ديگه هم مي گيرم که هيچ مشکلي پيش نياد. شايد اين جوري واسه خودتونم بهتر باشه. ها؟ چي مي گين؟
با خشونت اشکم را پاک مي کنم. تا همين امروز هم به برگشتن امير اميدوار بودم. تا همين امروز هم ...
-نه، من جايي نمي رم. سايه به مادرش احتياج داره. حتي اگه اون نخواد من بايد پيشش باشم. بايد اين ماه هاي آخر هواشو داشته باشم. بايد به تغذيش برسم. خياطي هم بلدم. واسه نوه ام خودم لباس مي دوزم.
صداي دمپايي اش را مي شنوم. انگار از امير دور مي شود و به من نزديک.

romangram.com | @romangram_com