#شاه_شطرنج_پارت_315

-هيچي خواستم ...
قدمي جلو مي روم. قدمي عقب مي رود. مي ترسد. از من، از دخترش، از سايه، مي ترسد. صدايم را تا حد ممکن پايين نگه مي دارم.
-اين جا هنوز خونه منه. بهت هشدار مي دم. يه کاري کن که کمتر ببينمت.
با دقت به قطره اشکي که از گوشه چشمش فرو مي چکد نگاه مي کنم. دلم مي سوزد؟ نه، نمي سوزد!
کيفم را چنگ مي زنم و به اتاق خواب مي روم. اميرحسين در کمال صبر و آرامش با آوا سر و کله مي زند. پيراهني از چمدانم در مي آورم و لبه تخت مي نشينم. اميرحسين نيم نگاهي به من مي کند و رو به آوا مي گويد:
-شما ديگه برو تو اتاقت. سايه جون خسته ست. مي خواد استراحت کنه.
آوا از پيراهنش آويزان مي شود.
-يعني ديگه نميشه من پيشت بخوابم؟
امير ب*و*سه ملايمي بر موهايش مي زند و مي گويد:
-اينجا نه ولي من شبا تو تخت خودت پيشت مي خوابم تا خوابت ببره. خوبه؟
از قيافه درهمش معلوم است که راضي نشده. با ناراحتي نگاهي به من مي کند و از اتاق بيرون مي رود.
همان طور که پيراهن را در آ*غ*و*ش دارم، پاهاي خسته ام را روي تخت دراز مي کنم. اميرحسين کمي کنار مي کشد و مي گويد:
-خوبي؟
دلم مي خواهد به خاطر نگهداري از زني که مي داند چقدر عذابم داده، داد بزنم؛ اما عقل نهيب مي زند که آرام باش. همين را هم از دست نده.

romangram.com | @romangram_com