#شاه_شطرنج_پارت_314
-چه جوري؟
بيني کوچکش را کمي فشار مي دهم و مي گويم:
-نمي دونم. من که دکتر نيستم.
سريع پايين مي پرد و به سمت اتاق مي دود و در همان حال مي گويد:
-داداش امير دکتره. حتما اون بلده.
نفس راحتي مي کشم و مانتويم را از تن بيرون مي کشم.
-خوش اومدي.
فکم قفل مي شود. برمي گردم و به سر به زيرافکنده مادرم نگاه مي کنم. چقدر لاغر شده!
-ممنون!
دستش را دراز مي کند.
-مانتوت رو بده به من.
براق مي شوم.
-که چي کار کني؟
با مظلوميت مي گويد:
romangram.com | @romangram_com