#شاه_شطرنج_پارت_313

-بذارش رو پام.
با احتياط روي پايم مي نشيند و به شکمم نگاه مي کند.
-ني ني اين توئه؟
مي ب*و*سمش. مي بويمش. چقدر دلم برايش تنگ شده بود.
-آره عزيزم.
آرام دستش را روي شکمم مي گذارد.
-کي مياد بيرون؟
در آ*غ*و*شم مي فشارمش.
-خيلي زود.
هنوز چهره اش مبهوت است.
-چطوري مياد بيرون؟
م*س*تاصل به اميرحسين نگاه مي کنم. شانه اي بالا مي اندازد و لبخندزنان به اتاق مي رود. با چشمان گرد و مصممش خيره ام شده. دستي به موهايش مي کشم و مي گويم:
-وقتش که بشه دکترا بيرونش ميارن.
به شکمم زل مي زند.

romangram.com | @romangram_com