#شاه_شطرنج_پارت_312

-تو منو از اون خونه بيرون کردي در حالي که مي دونستي باردارم. اين همه مدتم تنهام گذاشتي. ممکن بود تو يکي از همون شبايي که تنها بودم يه اتفاقي بيفته. مي دونم نگران بچتي اما فکر نمي کني واسه نگران بودن يه خرده دير شده؟
بازويم را فشار مي دهد.
-ببين، حق با توئه. من معذرت مي خوام. عصباني بودم، يه حرفي زدم. فکر نمي کردم اين قدر سريع واکنش بدي و بذاري بري ولي به منم حق بده. اون قدر ناراحت بودم که واقعا نمي تونستم بيام دنبالت و ازت بخوام برگردي. از اون طرفم يه زن و مرد و بچه مريض گردنم بود. نمي شد که اونا رو به امان خدا ول کنم و همش پيش تو باشم، ولي با اين وجود يه لحظه هم ازت غافل نبودم. به هر روشي ازت خبر مي گرفتم. هر شب بهت سر مي زدم. هر خوراکي و ميوه جديدي که به بازار مي اومد اول واسه تو مي خريدم. مي گفتم بارداري ممکنه دلت بخواد. با وجود اين که تو حتي شبا منتظرم نمي موندي، يا خواب بودي، يا خودت رو به خواب مي زدي، يه جوري رفتار مي کردي که انگار خيلي هم از اين جدايي خوشحالي و وجودم واست مزاحمت ايجاد مي کنه، ولي من تحت هر شرايطي حواسم بهت بود. شبا دونه به دونه داروهات رو چک مي کردم. مي شمردمشون که ببينم ازشون خوردي يا نه. هر چي باشه تو هنوز زن مني. اون بچه هم بچه منه. ببين، من به خاطر سلامتي شما غرورم رو، دل زخم خورده و قلب شکسته و ذهن ناباورم رو زير پام گذاشتم و دارم ازت درخواست مي کنم برگردي. توام ديگه لج نکن. بعد از اين که بچمون دنيا اومد و خيالم راحت شد که هر دوتون سالمين در مورد زندگيمون تصميم مي گيريم. باشه؟
مگر مي توانم در مقابل اين همه ملايمت، اين ملايمتي که اين همه وقت از آن محروم بوده ام مقاومت کنم؟ مگر مي شود از وسوسه بودن و زندگي کردن کنار او، حتي براي چند ماه، بگذرم؟
-باشه ولي به شرط اين که بذاري برم شرکت. من تو خونه دق مي کنم.
لبخند مي زند. درحالي که بلند مي شود، مي گويد:
-چند بار بگم؟ شما تو شرايطي نيستي که واسه من شرط و شروط بذاري!
همزمان با گشودن در، آوا چنان به سمتم هجوم مي آورد که اگر اميرحسين جلويش را نگرفته بود قطعا به بچه ام آسيب مي زد. دست و پا مي زند. بغض مي کند و لب بر مي چيند.
-چرا نمي ذاري سايه جونو ب*غ*ل کنم؟
اميرحسين صورت اخمويش را مي ب*و*سد و مي گويد:
-چون سايه جون يه ذره مريضه. نمي تونه شما رو ب*غ*ل کنه.
با تعجب نگاهم مي کند؛ سرتاپايم را.
-واي سايه جون! چقدر بزرگ شدي.
خنده ام مي گيرد. فقط مانده بود همين وروجک چاق شدنم را به رويم بياورد. روي مبل مي نشينم و به اميرحسين مي گويم:

romangram.com | @romangram_com